دلم دارد آتش مي گيرد.
سرم داغ شده.
دست هايم مي لرزد.
تمام بدنم مي لرزد.
اول احساس مي كنم تب كرده ام.
اما تب نيست.
خيلي هيجان انگيز تر از تب كردن است.
شايد....
شايد سوزش عشقي است كه هنوز به وجود نيامده!!!

(اين پست رو زياد جدي نگيرين!!!!!!!)
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 23:16 توسط saeed
|
يكي از دوستان منو توي يه بازي شركت داده.من خيلي دوست دارم بازي كنم!!!
بازي اينطوريه كه من بايد 10 تا چيزي كه دوست دارم و 10 تا چيزي كه دوست ندارم رو توي وبلاگم بنويسم!!!...خيلي ساده س...نه؟!
اين 10 تا چيز دوست داشتني و دوست نداشتني رو سعي كردم فانتزي انتخاب كنم!!!
و اما 10 تا چيزي كه دوست دارم (به ترتيب نيستن):
1- فضا و فضا نوردي و هر چيزي كه بهش ربط داشته باشه
2- فوتبال
3- كتلت!
4- رمان خوندن
5- تماشاي فيلم
6- موسيقي گوش كردن با صداي بلند
7- قدم زدن زير بارون
8- پسته
9- عكساي قديمي (هر چي قديمي تر باشه ،دوست داشتني تره!)
10- هري پاتر
و 10 تا چيزي كه دوست ندارم (به ترتيب نيستن):
1- دروغ
2- سوتي دادن (البته اگه خودم سوتي بدم!)
3- ماكاروني
4- شلوار لي
5- صداي جارو برقي و چرخ گوشت و ...
6- فينگيليش
7- سي دي و دي وي دي خش دار
8- شنا كردن توي استخر
9- ديسكانكت شدن ناخواسته
10- جر زدن توي بازي
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 10:45 توسط saeed
|
چند وقتيه كه با خودم فكراي عجيب و غريبي مي كنم...يكي از اون فكرا كه زياد خصوصي نيست(!!!) اينه:
اگه بميرم چي ميشه؟!
اولين فكري كه به ذهنم رسيد ،خيلي تلخ بود!با خودم گفتم اگه بميرم ،تمام دوستاي اينترنتيم از سرنوشت من بي خبر مي مونن!بعد از يه مدت ،هيچ كدومشون حتي اسم من رو هم يادش نمياد!.....و من توي اينترنت فراموش ميشم!!!(من دوست اينترنتي زياد دارم!...اگه بيشتر از دوستاي حضوريم نباشن ،كمتر نيستن!)
اما اگه اون فكر رو كنار بذارم(كه البته كاملا پيش بيني درستيه!) ،فكر مي كنم اگه بميرم ،خيلي شگفت انگيز ميشه!يه لحظه فكرش رو بكنيد...
من اينطوري لحظه ي مرگ رو توصيف مي كنم:
احساس مي كنم فشاري كه از داخل بدنم بهم وارد ميشه خيلي بيشتر از فشار بيرونه...نفسم تنگ شده...يه نور سفيد ميبينم كه فكر كنم عزرائيل باشه!...يه لحظه از خدا كمك مي خوام...آرزو ميكنم كه زودتر همه چي تموم بشه...و بالاخره..............همه چي تموم ميشه!!!
من در يك لحظه از اون دنيا اومدم اين دنيا!...جاهاي جالبش تازه شروع ميشه...!
ديگه هيچ دغدغه اي ندارم...نه به اين فكر مي كنم كه در آينده قراره چي بشم...نه به اين فكر مي كنم كه كي چي گفت...نه مواظب رفتارم هستم كه خوب باشه...نه به فكر اين هستم كه اون كاري كه كردم درست بود يا نه...به هيچي...!
ميتونم با خيال راحت به تفحص در دنياي جديدم بپردازم....!فكر كنم فيلم "روز فرشته" رو همه ديده باشين...من اگه بخوام بهترين فيلم هاي ايراني رو اسم ببرم ،قطعا اين فيلم اگه اول نباشه ،حتما دومه!...زندگي پس از مرگ رو نشون ميده ،البته به شكلي نمادين و تقريبا خيالي!من دوست دارم بعد از مرگ اون شكلي باشه!
شايد بگين پس توي اين فكر نيستي كه بالاخره ميري بهشت يا جهنم؟!!
من يه پسر عمه دارم كه پسر خيلي خوبيه...يه بار حرف خيلي جالبي زد كه فكر كنم براي به آرامش رسيدن هر آدمي كافي باشه!
به من گفت: آخيش!...كنكور رو كه بديم ،يه تابستون مشت براي هر كاري كه دلمون بخواد آماده س!(آخه اونم هم سن خودمه و كنكور داده)
من گفتم: فكر نمي كنم خيلي هم خوش بگذره...آخه همه ش به فكر نتايج كنكوريم!!!
گفت: نه ديگه واسه چي توي فكر باشيم؟...اگه خوب باشه كه خوبه...اگه هم بد باشه كه بده...كاريش نميشه كرد!
اين حرفش هيچوقت يادم نميره...راست ميگه...هر چي بشه ديگه شده...كار از كار گذشته...واسه چي تو فكر باشيم؟
اگه من بميرم ،ديگه مردم...اگه بهشتي باشه كه خوشا به سعادتم!!!...اگه هم جهنمي باشم كه ديگه كاريش نميشه كرد!...بساط تكليف بسته شده!
اگه بميرم ،آدمايي كه ميبينم دو دسته ن...
1- اونايي كه مردن! 2- اونايي كه نمردن! (دقيقا مثل "روز فرشته"!)
من ميتونم از توي آدما رد بشم...واااااي...چقدر ميتونه جالب باشه...ميتونم در حال رد شدن از بدن يه نفر ،تاپ تاپ قلبش رو ببينم...!جالب نيست؟!!!
تازه اونجا تنها هم نيستم!(هر چند كه من توي دنيا هيچ چيز رو به اندازه ي تنهايي دوست ندارم!)...ميتونم با مرده هاي ديگه حرف بزنم!(مثل "روز فرشته")...ميتونيم دوستاي خوبي بشيم!
حالا از همه ي اينا گذشته پرواز كردن رو بگين...چه احساس خوبيه كه بدون هيچ وسيله اي ،مثل قاصدكا توي هوا پرواز كني!...فكر كنم مرده ها از اين تكنولوژي هم بهرمند باشن!
خوب ديدين كه مردن ميتونه از همه ي اتفاقات دنياي كنوني جذاب تر باشه...مطمئن باشين كه مردن از درس خوندن ،فوتبال بازي كردن ،انرژي هسته اي ،احمدي نژاد! ،خاوير سولانا ،جرج بوش ،باراك اوباما ،هري پاتر و از هر چيز ديگه اي جالب تره!!!
خدايا ؛من آرزو نمي كنم كه بميرم...!!!!!!!!!...ولي به اين نتيجه رسيدم كه مردن هم زياد بد نيست!
همين!

+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 10:37 توسط saeed
|
شايد براي اولين بار بود كه خودم صداي آلارم موبايلم را قطع مي كردم!!!به طرز عجيبي خوابم سبك شده بود!احساس دردي كه ديشب تمام بدنم را فراگرفته بود ،ديگر وجود نداشت.آنقدر سرحال بودم كه انگار اصلا نخوابيده ام!
روز كنكورم بود!!!همان روزي كه مدتها برايش لحظه شماري مي كردم بالاخره رسيده بود!
وضو گرفتم.نماز خواندم.سعي كردم اين بار نمازم را كمي متفاوت تر بخوانم كه خدا از من خوشش بيايد.اما بعد از نماز كمي از خودم دلخور شدم.چرا بايد فقط روز كنكور نمازم متفاوت باشد؟؟؟؟سعي كردم به اين دلخوري اعتنايي نكنم تا روحيه ام خراب نشود!!!(و اين بار بيشتر از خودم متنفر شدم!!!!)
قرآن را آوردم و روي سجاده ام گذاشتم.سوره ي بقره...آيه ي 255....آيه ي دوست داشتني من...همان آية الكرسي معروف!
" هيچ معبودي نيست جز خداوند يگانه ي زنده كه قائم به ذات خويش است و موجودات ديگر قائم به او هستند ،هيچگاه خواب سبك و سنگيني او را فرا نمي گيرد ،آنچه در آسمان ها و زمين است از آن اوست ، كيست كه در نزد او جز به فرمان او شفاعت كند؟!آنچه را كه در پيش روي آنها(بندگان) و پشت سرشان است مي داند (گذشته و آينده) و كسي از علم او آگاه نمي شود جز به مقداري كه او بخواهد.تخت(حكومت) او آسمانها و زمين را در بر گرفته و نگهداري آن دو (آسمان و زمين) او را خسته نمي كند.بلندي مقام و عظمت از آن اوست..."
لحظه اي چشمانم را بستم و دعايي خواندم.............
سجاده ام را جمع كردم و ساعت را چك كردم.هنوز كمي وقت داشتم براي صبحانه...زياد گرسنه نبودم اما به خاطر اينكه مادرم نگران نشود صبحانه را تا آخر خوردم!!!!
آماده رفتن شدم.پدرم توي ماشين منتظر بود.اما نه فقط منتظر من!!مادر و خواهرم هم مي خواستند بيايند!كارتم را فراموش كردم موقع رفتن!!!!!!اما خدا را شكر خواهرم يادش بود!
بالاخره به حوزه ي آزمون رسيدم.همه نوع داوطلبي آنجا پيدا مي شد!استرسي...آرام...بي خيال.........
من خودم را جزو هيچ كدام از اين دسته ها قرار ندادم!!!
ساعت 7:15 بود تقريبا كه درب سالن باز شد.دنبال صندلي ام گشتم و خيلي زود پيدا شد!
با خيال راحت روي صندلي نشستم و به دو سه نفري كه صندلي شان پيدا نمي شد نگاه مي كردم.دلم برايشان سوخت!!!حوزه را اشتباهي آمده بودند!...توي دلشان چه آشوبي به پا بود؟؟؟
حدود 10 نفر غايب بودند اينطور كه صندلي ها را چك كردم!نمي دانستم خوشحال باشم يا ناراحت!؟اگر مي خواستم خودخواه باشم ،بايد خوشحال مي شدم ،چون رقبا كمتر شده بودند! اما اگر قرار بود همه را به چشم يك دوست صميمي نگاه كنم بايد ناراحت مي شدم!اما من گزينه اول را انتخاب كردم تا هم اولين تستم را بزنم(!!) و هم روحيه اي كه مدتها روي آن كار كرده بودم خراب نشود!!!
10 دقيقه مانده به آغاز مسابقه 19 بار بسم الله گفتم.اين ذكر عجيب را از پدر بزرگم ياد گرفته ام.فلسفه ي 19 را نمي دانم هنوز اما واقعا كار مي كند!!!
ساعتم را روي ساعت 8 نگه داشتم و وقتي آغاز آزمون اعلام شد تنظيمش كردم.
4 ساعت اصلي آزمون را بهتر است تعريف نكنم!چون خستگي 4 ساعت يكجا نشستن در بدنم زنده مي شود!!!
البته اتفاق عجيبي اواخر آزمون رخ داد كه فكر كنم در نوع خودش يك ركورد باشد!!!يكي از داوطلب ها كه صندلي اش زياد با من فاصله نداشت ،در فاصله ي 45 دقيقه به پايان آزمون اختصاصي تازه متوجه شد كه مشخصات پاسخنامه با او سازگار نيست!!!!!...اين بار واقعا دلم سوخت و اصلا سعي نكردم كه دلم نسوزد!
قيافه ي بعد از آزمون همه ي بچه ها واقعا ديدني بود!!!البته هنوز قيافه ي خودم را نديده بودم!!!
و بالاخره همه چيز تمام شد....تمام شدني كه اميدوارم يك آغاز نو باشد....شروع يك زندگي جديد ، هيجان انگيز و غير تكراري!

+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 0:7 توسط saeed
|
تو چگونه انساني بودي؟
هر چقدر فكرش را مي كنم كه يك آدم چطور مي تواند اينقدر با شخصيت باشد ،كه تمام مردم ،از اقشار مختلف ،شيفته ي او شوند ،بيشتر گيج مي شوم!
نگاه تو به همه چيز يك طور ديگري است.خيلي عجيب است!چگونه به اين نگرش رسيده اي؟
يك نمونه ي كامل از يك انسان آزاده...
براي هيچ كس كار نكردي و براي همه كار كردي.براي خدا بود همه اش.
لحظات آخر عمرت همه را شگفت زده كرد.چه شد؟چه بر سر دكتر شريعتي آمد؟
بعضي ها مي گويند خودكشي كرده اي!
من هرگز باور نمي كنم...!
باور كردني نيست.
مردي به شجاعت تو خودكشي نمي كند.
عاشق علي (ع) خودكشي نمي كند.
يك انسان آزاده خودكشي نمي كند.
لحظات آخر چيزهايي براي گفتن داري.
همان لحظاتي كه براي آخرين بار با فرزندانت وداع كردي.
همان لحظاتي كه در آن اتاق مرموز را به روي خود بستي...
و همان لحظاتي كه ديگر آن در را باز نكردي...
چه شد؟توي اتاق چه خبر بود؟
شك ندارم كه قبلش مي دانستي اين ها آخرين ثانيه ها هستند.
اما چرا؟!
...
...
آدم هاي بزرگ هميشه رازي در زندگي دارند.رازي كه هيچكس از آن باخبر نمي شود.مثل يك معماي بي جواب!
و اين راز بزرگ ،يا همان معماي بي جواب زندگي تو ،لحظات آخر است...همان لحظات تلخ...
...
.....................
امشب كوير ساكت تر از هميشه است...
اين صحراي خاموش و بي آب و علفي كه هر گاه سوزش آفتاب را بر خود نمي بيند نفس كشيدنش آغاز مي شود اين روزها را خوب به ياد دارد.
روز از دست دادن يكي از معدود مونس هايش...
هر گاه نام دكتر علي شريعتي ،مرد احساس و خيال و تفكر ،مي آيد ،نام كوير دنباله رو آن است...
شن هاي روان و آگاه كوير ،دلشان براي او تنگ شده است...
كهكشان هاي از كوير پيدا هم دلتنگي مي كنند....
به يادش..........

"حرف هاي نگفتني"
حرف هايي هست براي نگفتن
و ارزش عميق هر كسي
به اندازه حرف هايي است كه براي نگفتن دارد.
و كتاب هايي نيز هست براي ننوشتن
و من اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي
كه بايد قلم را بكنم و دفتر را پاره كنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم
و خود به كلبه ي بي در و پنجره اي بخزم
و كتابي را آغاز كنم كه نبايد نوشت...
(دكتر علي شريعتي)
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 22:35 توسط saeed
|
از بين تمام مقدساتم ،هر وقت نام فاطمه (س) را ميشنوم...احساس خيلي قشنگتري به من دست مي دهد...رايحه ي عطر خيلي خوبي رو حس مي كنم...تمام سلول هاي بدنم به جنب و جوش درمي آيند...نمي دانم چرا!!!
هر وقت نام فاطمه(س) را ميشنوم صداي مهرباني در ذهنم مي پيچد...شعر زيبايي مي خواند...اما نمي توانم بفهمم كه آن شعر چيست...
هر وقت نام فاطمه (س) را مي شنوم ،تمام زيبايي هايي كه انسان مي تواند داشته باشد ،درون ذهنم مي بينم...
نمي دانم چه رازي در اين حس نهفته است...
آيا نامي زيباتر از "فاطمه" هم وجود دارد؟
.........
هيچ متني رو قشنگتر از اين متن دكتر شريعتي در مورد حضرت فاطمه (س) نديدم...شما هم حتما خوندين...ولي تكراريش هم قشنگه....:
نمي دانم از او چه بگويم؟چگونه بگويم؟
خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم.خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لوئي ،از "مريم" سخن گفت.
گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم ،داد سخن داده اند.
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب ،ارزش هاي مريم را بيان كرده اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان ،در ستايش مريم ،همه ذوق و قدرت خلاقيتشان را بكار گرفته اند.
هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان ،چهره نگاران ،پيكره سازان بشر ،در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي هاي اعجازگر كرده اند.
اما مجموعه ي گفته ها و انديشه ها و كوشش ها و هنرمندي هاي همه در طول اين قرنهاي بسيار ،به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاي مريم را باز گويند كه:
"مريم مادر عيسي است."
و من خواستم با چنين شيوه اي از فاطمه بگويم ،باز درماندم.
خواستم بگويم: فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد (ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه فاطمه همسر علي است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه ؛ اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه ، فاطمه است.

شهادت حضرت فاطمه (س) رو تسليت ميگم.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 23:7 توسط saeed
|
يه ضربه از خليلي....حالا باقري....سانتر روي دروازه....حيدري....و گگگگگگگگگگگللللللللللللللللللل.....چه زماني گل ميزنه اين پرسپوليس!!!!!!!
.................................
اين ها هيجان انگيزترين كلمات دنيا بودند....كه از زبان هيجان انگيزترين گزارش گرِ هيجان انگيزترين ورزش...در هيجان انگيزترين بازي دنيا جاري شد...!
بدون شك ،شنبه ،در بخش خاطرات عسلي ذهنم ثبت خواهد شد.
چقدر جالب است...در لحظه اي كه از ناراحتي ،ضربان قلبم به بالاترين مقدار خود رسيده بود ،چند لحظه بعد ،از خوشحالي به بالاترين مقدار رسيد...
پرسپوليسي بودن يك اتفاق عجيب است...كلا هوادار يك تيم بودن يك اتفاق عجيب است!
شايد بهترين تعبير را يكي از كارشناسان فوتبال(آقاي صدر) گفت...:
"طرفدار يك تيم بودن مثل عاشق شدن است!شما يك تيم را دوست داريد...اما نمي دانيد چرا!!!!!!"
واقعا راست مي گفت!من پرسپوليس را دوست دارم...از صميم قلب....اما واقعا نمي دانم چرا!!!!
از لحظه اي كه فهميدم فوتبال چيست پرسپوليسي شدم...فكر مي كنم فقط 6 سال داشتم....!
شايد بخاطر رنگش بود!!!.........اما قرمزهاي ديگري هم وجود دارد!!!
................................
وقتي بازي را مي ديدم....دقيقه 90 شده بود...يك لحظه از فضاي بازي خارج شدم...از ته دل از خدا خواستم...و 7 دقيقه بعد اجابت شد!
اگر بخواهم هيجان انگيزترين عدد دنيا را انتخاب كنم...بدون شك آن عدد ، 7 خواهد بود!

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 9:11 توسط saeed
|
دوست داشتم بدانم بزرگترين افتخار هر كس چيست.راهم را گرفتم و رفتم.به هر كس مي رسيدم اين سوال را مي پرسيدم.
اولين نفر دم در خانه اي ايستاده بود كه درش باز بود.مردم را تماشا مي كرد و به نظر مي رسيد بغض ،گلويش را مي فشارد.از او پرسيدم:
- بزرگترين افتخار تو چيست؟
- افتخار؟..............(بغضش شكست و شروع كرد به گريه كردن)من افتخاري ندارم..............(در حالي كه هنوز گريه مي كرد ،رفت داخل خانه و در را محكم كوبيد.)
جلوتر رفتم.مردي را ديدم كه با كت و شلواري نو و شيك و پيك ،با دسته گلي در دست ،به نظر مي آمد دارد مي رود خواستگاري!از او هم پرسيدم:
- بزرگترين افتخار تو چيست؟
- (با لبي خندان و پر از اضطراب) اگر خدا بخواهد ،بزرگترين افتخار زندگي من تا چند ساعت ديگر به وقوع خواهد پيوست...
اين بار پاسخ اميدوارانه اي شنيدم.يك پاسخ عاشقانه...!
باز هم به مردم نگاه كردم.مرد ميانسال و مغروري را ديدم.اينطور به نظر مي رسيد كه اگر عينك و كفش ها و كيفش را مي فروخت ،مي توانست تمام دارايي آدم هايي را كه در شعاع 1 متري او قرار داشتند ،بخرد!
از او هم سوال كردم.اول نمي خواست جوابم را بدهد.خودش را به آن راه مي زد.اما با اصرار من مجبور شد جواب بدهد.
- من دكتراي ...را از دانشگاه ...گرفتم.الان مدير شركت ...هستم.حالا اگر قصد مزاحمت ديگري نداري ،من بروم.(به ساعتش نگاه كرد و رفت.)
من هم راه خود را ادامه دادم.اين بار جواني را ديدم كه به نظر مي رسيد به هيچ چيز فكر نمي كند.از او پرسيدم:
- بزرگترين افتخار تو چيست؟
- با من هستي؟(گفتم بله)من....من.....راستش را بخواهي نمي دانم.بايد كمي فكر كنم.(كمي فكر كرد......)من مدال طلاي مسابقات جهاني پينگ-پنگ را دارم.البته 3 مدال نقره هم از مسابقات آسيايي كسب كرده ام و 5 سال متوالي قهرمان كشوري بودم...........
همينطور تمام افتخارات ورزشي اش را ليست كرد.به قيافه اش نمي خورد كه اين همه مدال داشته باشد!!!
و بالاخره پيرمردي را ديدم كه روي صندلي توي پارك نشسته بود.نزديكترين صندلي به حوض آب.كتابي در دست داشت.اما به نظر مي رسيد كه كتاب را فقط نگاه مي كند و...... نمي خواند!رفتم تا از او هم بپرسم:
- سلام....بزرگترين افتخار شما چيست؟
بعد از چند ثانيه ...سرش را از كتاب بلند كرد و به من نگاه كرد.حالا نظرم عوض شد.او كتاب را مي خواند....فقط نگاه نمي كرد...
- بزرگترين افتخار من؟(فكر كرد.فكر كردنش حداقل 30 ثانيه طول كشيد.)....من افتخار مي كنم كه....هستم....وجود دارم....افتخار مي كنم كه الان روي اين صندلي نشسته ام و تو مي آيي و از من مي پرسي بزرگترين افتخار تو چيست....(در اين لحظه بدون آنكه خودم متوجه بشوم لبخندي زده بودم.پيرمرد ادامه داد:)بزرگترين افتخار من اين است كه در اين لحظه شاهد زيباترين سهمي دنيا ،بر روي لب هاي تو هستم...حالا بگو ببينم بزرگترين افتخار خودت چيست؟
و در اين هنگام تصوير ذهنم به سمت رنگي مجهول ميل كرد......
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 14:47 توسط saeed
|
شايد بهتر بود عنوان اين پست رو مي نوشتم :"هفته ي جهاني زيباترين علم بشر"
به مناسبت همين هفته يه عكس اينجا گذاشتم كه خيلي قشنگه!
تصويري از زمين و ماه خوشكلش از روي سياره ي مريخ!!!جالبه.....نه؟!
يعني ما از روي مريخ اين شكلي ديده مي شيم؟!!

در ضمن سايز اصلي اين عكس رو توي ادامه ي مطلب مي تونيد ببينيد...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 23:49 توسط saeed
|
داشتم يه كتاب درمورد فيزيك مي خوندم.يه قسمتش فوق العاده برام جالب و دوست داشتني و شگفت انگيز و دل انگيز و .....بود.
نوشته بود كه همه ي ما وقتي بچه بوديم ،وقتي شبا توي خيابون راه مي رفتيم فكر ميكرديم كه ماه داره مياد دنبال ما!!!!
راستش من هم وقتي بچه بودم همين فكر رو ميكردم و شبا وقتي توي خيابون بودم هميشه چشمم به ماه بود.البته فكر ميكردم كه فقط من اين فكر رو ميكنم.يه بار ،زيادي رفته بودم توي بحر اين قمر دوست داشتني كه نزديك بود يه ماشين از روي من رد بشه!!!!...اما خدا رو شكر كه مامانم اونجا بود و فرشته ي نجاتم شد!
راستي چرا ديگه اين فكر رو نمي كنم؟همين جاس كه اون حرفهاي تكراري باز هم تكرار ميشه!
علم مصلحت انديش و عدد بين انسان باعث ميشه كه ديگه ماه رو همراه با خودمون نبينيم!
بله.....خوب البته حق با علمه!!!
الان مثلا توي اين كتاب نوشته كه اين پديده به خاطر اينه كه ماه از ما خيلي دوره و پرتوهاي نوري كه از اونجا مياد به صورت موازي هستند و به همين دليل يه پديده اي به نام parallax* به وجود نمياد!
يه آقايي مي گفت: "انسان از درخت علم زيادي سيب چيده!"
كلا آدم هايي كه سيب مي چينن دو دسته ان:
1:اون هايي كه از درخت علم ،سيب چيدن و از درخت احساس ،گيلاس!
2: اون هايي كه از درخت علم سيب چيدن ولي بيشتر به اين درخت آب دادن و باعث شده درخت احساس خشك بشه!
...
...
هيچ وقت دير نيست.............
-------------------------------------------------------------------------
* : جابجايي ظاهري تصوير بعلت تغيير محل رويت
-------------------------------------------------------------------------

يادش بخير آن روزها
بازي هاي بچه ها و دوست ها
روزهاي آزادي از تمام سوزها
روزهاي چون پرنده پر زدن
روزهاي چون شقايق واشدن
با گل و پروانه ها همتا شدن
روزهاي پركشيدن در آسمان
ديدن چشمان خورشيد در سكوت آسمان
حالا چه مانده از آن همه آب روان؟
حالا چه مانده از شور و شوق كودكان؟
حال و احوالم بد شده در روزگاران زمان
روز دربند بودن و تير و كمان
روزهاي آسمان را آبي نديدن
سبزي برگ درختان و دشت را از ياد بردن
روزهاي دوستي ها را برهم زدن
روزهاي سيرابي از حرف هاي بد زدن
اي خدا تو بشنو اين نجواي من
حافظم باش در همه غم هاي من
پيش من باش و بمان تو پيش من
رهايي ده از هر چه غير توست ،جان من...
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 0:17 توسط saeed
|