نزدیك به یك سال مى گذرد كه در آتشى سوزان مى سوزم. كمتر شبى به یاد دارم كه بدون آب دیده به خواب رفته باشم و آه هاى آتشین ،قلب و روح مرا
خاكستر نكرده باشد!
خدایا نمى دانم تا كى باید بسوزم؟ تا چند رنج ببرم؟ در همه حال، همه جا و همیشه تو شاهد بوده اى.عشقى پاك داشتم و آن را به پرستش ذات مقدس تو
ارتباط مى دادم، ولى عاقبتش به آتشى سوزان مبدل شد كه وجودم را خاكستر كرد.احسا س مى كنم تا ابد خواهم سوخت.شمعى سوزان خواهم بود كه از
سوزش من شاید بشریت لذت خواهد برد!
خدایا، از تو صبر مى خواهم و به سوى تو مى آیم. خدایا تو كمكم كن.
‹‹"خدا بود و ديگر هيچ نبود" از مهدي چمران››
شيطان و حوا ،چشم در خويشتن گشودن و عصيان ،و بالاخره ،تبعيد از بهشت و آوارگي در ‹‹كوير››...
بگذار تا ‹‹شيطنت عشق›› چشمان تو را بر عرياني خويش بگشايد ،هرچند آن چه معني جز رنج و پريشاني نباشد ،اما كوري را هرگز به خاطر آرامش تحمل مكن.
و گناه
آري ،اما اگر گناه نباشد ،طاعت را چگونه مي تواني به دست آري؟
چه ،‹‹انسان تنها فرشته اي است كه دستش به خون آغشته است.››؛
وانگهي ،كوير نه تنها نيستان من و ما است ،كه نيستان ‹‹ملت›› ما و ‹‹روح›› ما و ‹‹انديشه›› و ‹‹مذهب›› و ‹‹ادب›› و ‹‹زندگي›› ما و ‹‹سرشت›› و ‹‹سرگذشت›› ما همه هست.
كوير ؛‹‹اين تاريخي كه در صورت جغرافيا ظاهر شده است.››
"کویر از علی شریعتی"
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388 18:45 توسط saeed
|
كتاب زبان انگليسي رو باز كردم.
هر وقت اين كتاب رو باز مي كنم ياد يكي از دوستان ميفتم.
شخصيت عجيبي داشت.
بسيار شوخ طبع...رفيق باز به تمام معنا!...دوست داشتني...و البته عاشق شعر و شاعري!
اگر ويژگي آخرش رو ندونين و يه مدت باهاش بگردين باورتون نميشه كه اين پسر دور و ور شعر و ادبيات بگرده!
موقع بيكاري گوشيش رو يواش از توي جيبش در مياورد(اجازه نداشتيم گوشي ببريم ولي كي اهميت ميده!!!) و اغلب ديوان حافظ ميخوند!...توي موبايلش شعر زياد داشت!
حالا ربطش به كتاب زبان انگليسي بنده چيه!!!
يه بار روي كلاس ،كتابمو دادم دستش باشه!...آقا اين تمام جاخالي هاي اول كتاب رو پر از شعر كرده!!!(همون اولين صفحه هاي كتاب كه پر از جاي خاليه و جون ميده واسه نقاشي و چرت و پرت نوشتن و ...!)
الان هر وقت مي خوام خير سرم زبان بخونم اولش بايد چشمم به جمال ادبيات روشن بشه!
اما از انصاف نگذريم واقعا شعراي جالبي هستن!
بشكن بت غرور كه در دين عاشقان يك بت شكستن به از صد عبادت است
---
دست طمع چو پيش كسان كرده اي دراز پل بسته اي كه بگذري از آبروي خويش
---
آن كس كه نداند و نداند كه نداند در جهل مركب ابد الدهر بماند
آن كس كه نداند و بداند كه نداند لنگان خرك خويش به مقصد برساند
آن كس كه بداند و نداند كه بداند بيدار نماييدش كه در خواب نماند
آن كس كه بداند و بداند كه بداند اسب خرد از گنبد گردون بجهاند (اين كه خيلي معروفه)
---
دوستت دارم و دانم كه تويي دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم!(واقعا نامرديه!)
---
گر نمك باعث شوريست خدايا ز چه روي يار من اين همه دارد نمك و شيرين است!(اين واقعا جالب بود!)
---
من آن گلبرگ مغرورم كه مي ميرم ز بي آبي ولي با خفت و خاري پي شبنم نمي گردم (اين شرح حال خيلي از ماهاس!)
---
هر كس بد ما به خلق گويد ما چهره به غم نمي خراشيم
ما خوبي او به خلق گوييم تا هر دو دروغ گفته باشيم! (واي...چه آدم خوبي!)
---
مهمان گرچه بسيار عزيز است ولي همچو نفس خفه مي سازد اگر آيد و بيرون نرود! (اينو كه خوندم خيلي خنديدم!)
---
خميده قد از آن گشتند پيران جهان ديده كه اندر خاك مي جويند ايام جواني را (حسن تعليل داره!...به نظر من حسن تعليل زيباترين آرايه ي ادبيه!)
اينا تمام شعرا نبودن!...شايد بشه گفت نصف ديگه شون مونده!...ولي ديگه حوصله ي تايپ كردن ندارم!...فقط...........
يكيشون خيلي منو به فكر واداشت!...ببينين دنيا چقدر كوچولوئه!...(((لطفا اين يكي رو با تامل بيشتري بخونين.)))
گدايان بهر روزي طفل را كور مي خواهند
طبيبان فرد را رنجور مي خواهند
مرده شوران راضي اند بر مردن مردم
بنازم مطربان را مردمي دلشاد مي خواهند
(!)
(!)
(!)
(!)
................
+
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388 18:52 توسط saeed
|
توي خيابان داشتم مي رفتم.حسي غريب(شايد هم آشنا!) مي گفت امروز تفاوت هاي كوچكي دارد!...اما باز هم همان پيرزني كه هميشه مي ديدم را ديدم...هر روز بيشتر زمانش را روي يك صندلي ،دم در خانه اش مي گذراند...شايد دنبال چيزي مي گردد كه درون خانه اش پيدا نكرده...
جعبه اي كارتوني وسط خيابان افتاده بود و جلوي رفت و آمد ماشين هاي معدود آن خيابان را تا حدودي مي گرفت.به طوري كه هر ماشيني از آنجا رد مي شد مجبور بود راهش را كمي كج كند.ياد يك حرفي افتادم.
"خوشا به حال كسي كه سنگي را از سر راه مردم بردارد."
خواستم اينكار را بكنم!...اما...!...
از دو سه متري آن گذشتم اما شايد غرور و بد دلي نگذاشت سنگي از سر راه مردم بردارم!
چند متر آن طرف تر از خودم بدم آمد!
فرصت ها...
به خودم گفتم: صفر گرفتي!
اما باز هم برنگشتم!...راستش.........نمي دانم چرا!
***
روي سكو نشسته بودم.نيم متر آن طرف تر لانه ي مورچه اي ديدم.مورچه ها آشفته بودند.هر كدام به طرفي مي رفتند.از توي سوراخ هم مدام مورچه خارج مي شد.
خوب كه دقت كردم ديدم از بس كه سريع و با عجله اين طرف و آن طرف مي روند كه بعضي هايشان ترمز بريده و از سكو به پايين پرتاب مي شوند!
خنديدم!
***
چند دقيقه بعد موقعيت گل داشتم!...دنبال توپ دويدم!...دروازه بان هم همينطور!...پاي مرا زد...پرتاب شدم...مثل همان مورچه هايي كه از سكو پرتاب مي شدند!...سرم به يكي از سكو هاي پشت دروازه خورد!...چشمانم را محكم بستم...داشتم به مورچه ها فكر مي كردم......و به آن سنگي كه از سر راه مردم برنداشتم!.....حالا سرم به همان سنگ خورد!
چشمانم را كه باز كردم و ديدم هنوز زنده ام زياد خوشحال نشدم اما بلافاصله خدا را شكر كردم....به خاطر فرصتي دوباره...
نسبتا ضربه ي محكمي بود و فكر كنم حداقل بايد سرم مي شكست(در بهترين حالت!)...اما فقط اندكي قرمز شده بود!...درست بالاي چشم راستم!
باز هم به مورچه هاي آشفته فكر كردم..........................
***
در راه برگشت كه بودم ديگر اثري از آن جعبه نبود..........................
يك كوچه پايين تر باز هم همان پيرزن...هنوز همان جا نشسته بود و هنوز گمشده اش را نيافته بود...
صدايم زد...از من خواست چراغ خانه اش را روشن كنم...آخر كليدش كمي بالا بود و پيرزني قد خميده دستش به آن نمي رسيد...
فرصتي ديگر...
يك صدم ثانيه فكر كردم...
سعي كردم تفاوت "سنگي از راه مردم برداشتن" و "روشن كردن خانه ي مردم" را بفهمم....نه ظاهرا و نه باطنا هيچ تفاوتي نبود...
اين بار بي درنگ از فرصتم استفاده كردم...
پيرزن برايم دعا كرد...
و من باز هم به آن مورچه ها فكر كردم...آيا آن مورچه هايي كه از بالا به پايين پرتاب مي شدند هم پيشاني شان قرمز شده بود؟!...
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 10:11 توسط saeed
|
به ايستگاه بعدي نزديك مي شويم.فقط چند كيلومتر ديگر باقي مانده...تا ايستگاه 1388 م!
اي كاش مي شد دقيقا فهميد كه تا كنون كره ي خاكي ما چند بار دور خورشيد خانم طواف كرده است!...عجب عشقي!
داستان شمع و پروانه دارد تكرار مي شود...البته اين بار در ابعاد نجومي!
زمين كه همان پروانه است...خورشيد هم شمع(!)
تنها تفاوتش اين است كه پروانه ي نجومي خيلي صبورتر از پروانه ي عاشق دل سوخته ي داستان هاست!
تا اينجا كه ما حساب كرده ايم 1388 بار دور خورشيد چرخيده و هنوز در حال برانداز معشوق است!...عجب صبري!
يك تفاوت ديگر هم وجود دارد!...اين بار اين پروانه نيست كه از بي صبري ،خود را به شعله مي رساند و در حسرت عشق مي سوزد!
اين بار معشوق است كه در كمال سنگ دلي و بي عاطفگي ،عاشق را در شعله ي عشق خود به آتش خواهد كشيد و شايد كره ي ما آخرين عاشق دل سوخته باشد و خورشيد هم آخرين معشوق بي وفا!
معلم نجوم برايمان توضيح دادند كه روزي خورشيد آنقدر بزرگ خواهد شد كه تا مدار مشتري را خواهد بلعيد!...و اين يعني اينكه زمين را هم مي بلعد!
من گفتم: پس يعني ما تونستيم آخرالزمان رو پيش بيني كنيم!؟
پاسخ آنقدر روشن و بي رحمانه و مظلومانه بود كه از پرسش خود شرمگين شدم!
جواب سوالم اين بود: شما اصلا به اون چند ميليارد سال ديگه فكر نكنيد!...بدون شك تا اون موقع خود آدما ترتيب زمينو مي دن!
كمي فكر كردم...راست مي گويد...آدم ها.............قرار بود اشرف مخلوقات باشند!...همه چيز براي او بود و هست!...از همين كره ي خاكي گرفته تا دايناسورهاي بخت برگشته اي كه امروز براي آنكه داخل باك ماشينش را پر كنند بايد كارت سوخت داشته باشد!...با همه ي اين ها ،چه قرار بود باشد و چه هست!؟
بي رحمانه نيست؟
آدم ها نمك مي خورند و نمكدان را مي شكنند!
زمين غير از اينكه آخرين عاشق دلسوخته خواهد بود ،دل سوخته ترينشان هم ..........شايد!
زخمش يكي دوتا نيست!...عذاب مي كشد...عذابي به طول قرن ها...اما با اين همه هنوز صبور است و هنوز اميدوار...
به هر حال...نوروز هشتاد و هشتتان مبارك!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 15:14 توسط saeed
|
يه توپ دارم قلقليه...سرخ و سفيد و آبيه...مي زنم زمين هوا ميره...نمي دوني تا كجا ميره...............................(بقيه ش چي بود!!!؟)
اين اولين شعريه كه تمام بچه هاي ايراني حفظش مي كنن!يه جورايي انگار حفظ كردنش واجبه!اگه يه بچه ي حداكثر 4 ساله بلدش نباشه ،براش افت داره!!!
من نمي دونم اين شعر از كجا اومده ولي شاعرش واقعا حساب شده عمل كرده!چند لحظه روي شعر دقت كنيد!چي ازش استنباط ميشه!؟
سادگي زيبا و وصف ناشدني كودكي ،رنگارنگ بودن دنياي بچه ها ،شيطوني و ...
ولي به نظر من سادگي برجسته ترين نكته ي اين شعره!
الان حدود 14 سال از اون زماني كه منم مثل همه ي بچه ها اين شعرو بلد شدم مي گذره!چقدر از اون سادگي باقي مونده!؟
سادگي اي كه لازمه ي لمس كردن زندگيه.تا زماني كه فراموشش نكردي داري زندگي مي كني و به محض اينكه از زندگيت خارج بشه ،تمام زندگيتو با خودش ميبره!
14 سال گذشت...زندگي كردم...ساده بودم...خرت و پرتاي زندگي زياد شد...روي هم انباشته شد..."سادگي" اون زير موند...دفن شد...و در تمام لحظات اين 14 سال من در حال دفن كردنش بودم...بعد فهميدم كه بايد باشه...ولي ديگه محو شده بود...ديگه ديده نمي شد...گشتم...تمام خرت و پرتايي كه 14 سال روي هم انباشته شده بود رو كنار زدم...ولي پيداش نكردم...مثل اينكه بخواي يه سوزن رو توي انبار كاه پيدا كني!
زندگي مثل يه كمده...بايد بعد از يه مدت مرتبش كني...والا وسايلت گم ميشن...وقتي مرتبش كردي دوباره شروع مي كني به نامرتب كردنش...درشو باز ميكني و يه چيزيو همينطور پرت ميكني توش و درو ميبندي...و اصلا به اين فكر نمي كني كه با اين كار نامرتب ميشه...حالا يه چيزيو ميخواي از توي كمد برداري...درو كه باز مي كني ميبيني وااااااااااي...چقدر نامرتب!...دوباره بايد مرتبش كني.
بعضي وقتا بايد بشينم فكر كنم و ببينم كه چيا باعث شدن سادگي رو فراموش كنم...هر وقت زندگيم حالت ملموسي خودش رو از دست ميده ،ياد فكر كردن ميفتم.
از همون دوران مدرسه شروع ميشه...همون لحظه اي كه ميخوام سر دوستمو شيره بمالم!...ميخوام اون يكيو زيرآبشو بزنم!...با اين قهر ميكنم!...با اون لج ميكنم!
همين چيزاي ساده ،تمرينيه براي زميني شدن!...از آسمون بريدن...اونقدر سرم رو به زمينه كه گردنم ميخواد خورد بشه!
تا حالا به يه چيزي دقت كردين!؟...ميگن اين بچه خيلي سر به هواس!...الان ميفهمم كه خوش به حالش!...كاشكي تمام آدما توي تمام طول عمرشون سر به هوا بودن!...به جاي شمردن پولاشون ،ستاره ها رو ميشمردن!...اون وقت زندگي خيلي زيباتر ميشد!...حيف!
اصلا سادگي يعني چي!؟
به نظر من يعني اينكه آدم خوبي باشي...خوب بودنت رياكارانه و مصلحتي نباشه...اگه هم بد بودي ،بد بودنت از روي خباثت نباشه...بعضيا كاراي بدي مي كنن و بد بودنشون طوريه كه احساس مي كني خود شيطونن!...ولي بعضيا هم بد هستن ولي تو ميدوني كه بد بودنشون از روي اشتباهه و نه چيز ديگه!...سادگي يعني اينكه هميشه و در همه حال زندگي رو زيبا ديدن...و در يك كلام آدم ساده يعني فرشته اي در كالبد انسان!...البته فرشته اي كه حق اشتباه كردن رو داره!
بعضيا سادگي رو با ساده لوحي اشتباه ميگيرن...اين دو تا زمين تا آسمون فرق دارن...بعضيا هم فكر مي كنن سادگي يعني بچه بودن!...درسته...بچه ها بهترين نمونه هاي سادگي هستن ولي نه حماقت هاشون!...بچه ها توي اون دوران 8-9 ساله يه كارايي ميكنن كه فقط توي همون دوران بامزه س و بايد باشه...بعد از اون ديگه مسخره ميشه و بهش ميگن حماقت!
از بچه ها يه چيز خيلي خوب ميشه ياد گرفت!...در تمام لحظات زندگي شاد هستن...حتي اون لحظه اي كه دارن گريه مي كنن!...اين رمز سادگيشونه!
...........
..........
............
..........
.........
خوب ديگه...من برم يه ذره ديگه بگردم شايد اين سادگيه پيدا شد!!!
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 18:4 توسط saeed
|
هوا سرد شده...
ولي نه اونقدر سرد كه قلب هاي آتيش گرفته رو آروم كنه!
اين روزا حواسم پرته...
تمركزم بهم ريخته...
تقريبا يه ماهي ميشه كه اتفاقاي جور واجور و بهم ريخته و ناگهاني داره برام ميفته...
بابابزرگم كه پر كشيد...خاله م پسر دار شد و من پسرخاله دار...اون يكي خاله م بدجوري مريض شد...چند روز بعد فهميديم كه اين پسرخاله جديده يه مشكلاتي داره كه هنوز به مامان و باباش نگفتيم و نميدونيم چجوري بگيم...و ..... و. .... و...
واقعا بعضي وقتا آدم نميدونه براي چي به دنيا اومده...به دنيا اومده كه زندگي كنه يا به دنيا اومده كه بميره...!
فيلم "كليك" رو ديدين!؟واقعا فيلم قشنگيه!پيامش(به نظر من!) اينه كه زندگي بايد همونجوري باشه كه هست!نه بيشتر و نه كمتر!
بعضي وقتا فكر ميكنم خدا چرا اصلا ما رو خلق كرد!؟مثل اينكه خيلي بيكار بوده!آخه آدما اومدن كه چي بشه!؟
البته اينايي كه دارم ميگم معنيش اين نيست كه من از زندگي ناراضي هستم يا خسته شدم و دلم ميخواد زندگي نكنم!
برعكس...من هر روز كه از خواب پا ميشم خدا رو شكر مي كنم كه يه روز ديگه به زندگيم اضافه شده و هنوز وقت دارم.
كاشكي ميشد يه چيزي مثل قدح انديشه ي هري پاتر رو داشت!(توضيح: با اين وسيله(كه فعلا وجود خارجي نداره!)ميشه اتفاقايي كه توي ذهن ديگران و يا خودمون ميگذره رو عينا ديد!)
اون وقت ميشد توي ذهن ديگران رو ديد و شايد ميشد جواب سوالامون رو توي ذهن كسايي پيدا كنيم كه هيچ وقت جسارت پرسيدن از اونا رو نداريم!
چي دارم ميگم!؟...حالم خوبه!؟...........................فكر نمي كنم!
راستي توجه كردين كه سال 2009 چقدر داره تلخ شروع ميشه!؟
از يه طرف غزه توي خون غوطه ور شده و از يه طرف هنوز اقتصاد دنيا در حال ركوده و هزار و يك مشكل و بحران ديگه!
اينم از شانس عشق نجوماس ديگه!...مثلا سال 2009 رو به عنوان سال جهاني نجوم اعلام كردن ولي با اين اوضاع فكر نمي كنم كسي فرصت نگاه كردن به آسمون رو داشته باشه!
بين اين "تشويش بازار" يه چيزي داره به عنوان مسكن(mosaken!) عمل مي كنه!(حداقل براي من اينطوريه!)
محرم رو ميگم...وقتي شبا صداي محرم رو ميشنوم همه ي دردا فراموش ميشن...اون لحظه فقط به تاسوعا و عاشورا فكر مي كنم...همون روزايي كه دوباره خاطره هاي آرامش بخشي برام زنده ميشه...دوباره به اين فكر مي كنم كه چجوري ميشه توي اين دو روز پاك شد...از همه ي سياهي هايي كه سيصد و شصت و چند روز روي قلبم نشسته...اون لحظه س كه آروم ميشم.

+
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 16:42 توسط saeed
|
هنوزم نميتونم باور كنم!
ديشب بابا بزرگم رفت...!باباي بابام!
شوكه شدم!...خيلي زياد!
آخه اين اولين بار بود كه يكي از آشناهاي نزديك رو از دست مي دادم!
مريض بود...خيلي مريض بود...حتي اين اواخر تقريبا حافظه ش رو هم از دست داده بود...تا جايي كه هيچكي رو نميشناخت(به جز مامان بزرگ!)
ديشب كه خبر دادن ،من واقعا شوكه شدم!
خواهرم گفت: دلم نمياد براش فاتحه بخونم!
و اين قشنگ ترين ،دل انگيزترين و پرمعناترين جمله اي بود كه ميتونست حال منو توصيف كنه!
تمام خاطراتش به ذهنم اومد...چه شوخي هايي كه باهامون نميكرد...چه مشاعره هايي كه باهاش نداشتيم.
تا حالا فكر مي كردم كه اگه يه پيرمرد 80 - 90 ساله فوت كنه زياد كسي ناراحت نميشه!(بالاخره دير يا زود اين اتفاق بايد بيفته!) ولي ديشب فهميدم كه "از دست دادن" يعني چي!
تازه ما همه مون تقريبا مي دونستيم كه ديگه وقتشه. ولي بازم خيلي برامون سنگين بود.
مامان بزرگم هنوز نمي دونست...ديشب توي تلفن مي گفت: نمي دونم چرا امروز از صبح كه بيدار شدم همينطور دارم گريه مي كنم!
اينو كه گفت ديگه من نتونستم تحمل كنم!
...
...
آدم خوبي بود.10 سال پيش كه رفته بود مكه ،مي گفت من نميتونستم اعمال رو انجام بدم كه يه جووني زير بغلم رو گرفته و كمكم كرده و وقتي هم تموم شده ديگه نديدمش كه ازش تشكر كنم.
خدايا همون طور كه اون موقع كمكش كردي الان هم كمكش كن كه نترسه.
...
...
‹‹از همه ي دوستان معذرت ميخوام اگه فضاي اين پست يه مقدار ناراحت كننده بود.درضمن براتون تعهد ايجاد نمي كنم كه حتما يه فاتحه بخونين ولي اگه بخونين خيلي خوب ميشه!››
يه خواهش: اگه يه وقت خواستين براي "به خط پايان رسيده ها" دعا كنين ،بابا بزرگ ما رو فراموش نكنين.
‹‹25 آذر 1387››
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 11:49 توسط saeed
|
ناتانائيل ،كاش هيچ انتظاري در وجودت ،حتي رنگ هوس هم به خود نگيرد.بلكه تنها آمادگي براي پذيرش باشد.منتظر هر آنچه به سويت مي آيد ،باش و جز آنچه به سويت مي آيد ،آرزو مكن.جز آنچه داري آرزو مكن.بدان كه در لحظه لحظه ي روز مي تواني خدا را به تمامي در تملك خويش داشته باشي.كاش آرزويت از سر عشق باشد و تصاحبت عاشقانه.زيرا آرزويي ناكارآمد به چه كار آيد؟!

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387 19:18 توسط saeed
|
امروز رو با قتل شروع كردم.
مجبورم كردن!امسال با خودم عهد بسته بودم كه ديگه دستم به خونشون آلوده نشه!ولي خودشون مجبورم كردن!
اصلا نذاشتن بخوابم!مثلا مثلا موبايلم رو روي 8 تنظيم كرده بودم كه بعد از نماز تقريبا دو ساعت بخوابم.ولي نذاشتن بيشتر از يك ساعت بخوابم!
منم بلند شدم و دنبال مگس كش گشتم!هنوز هم يادم نرفته بود كه قرار بود امسال هيچ پشه اي رو نكشم ولي ديگه تحملم تموم شده بود!
وقتي مي ديدم كه چقدر راحت زير يه تيكه پلاستيك له مي شدن لذت مي بردم!دوست داشتم يه جوري بكشمشون كه ديگه جرعت نكنن اين طرفا بيان!
ولي آخرش دلم براشون سوخت!آخه اونا هم زنده ن!روح دارن!و از همه مهمتر براي اين آفريده نشدن كه يه موجود دو پايي مثل من به همين راحتي لهشون كنه!
از وقتي كه مگس كش پيشرفته ي عموم اينا رو ديدم ،دلم براشون بيشتر مي سوزه!يه مگس كش برقي كه فقط كافيه باهاش مگسه رو توي هوا دنبال كني!خودش ميچسبه بهش و با صداي سوزناك "تق" زندگيش تموم ميشه!
دوباره يه عهد جديد با خودم بستم!گفتم از اين به بعد اگه حتي 20 تا از اين موجودات سياه ،هم زمان روي صورتم بشينن هم نمي كشمشون!حتي اگه نذارن شب تا صبح بخوابم هرگز به خودم اجازه نمي دم حتي يه دونشون رو بكشم!
ولي............................!
ولي چه عهد هايي كه بسته شد و چه عهد هايي كه شكسته شد!!!

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 13:40 توسط saeed
|
امروز خيلي اتفاقا افتاد.
امروز بعد از مدتها هواي ابري رو ديدم.(من هواي ابري رو به آفتابي ترجيح مي دم و هواي باروني رو به ابري!)
امروز دومين ماهي سفره ي هفت سينمون مُرد!(ما كلا توي نگه داشتن ماهي عيد سابقه ي درخشاني داريم!يه بار يكي از ماهي ها دوبار روي سفره ي عيد نشست!چيزي به سومين سال پياپي با يك ماهي نمونده بود كه مامان بزرگم بهش زيادي غذا داد و .........!)
امروز چند تا اتفاق خصوصي خوب افتاد كه نميتونم بگم!
امروز ياد يه خواب خيلي خوب افتادم كه چند روز پيش ديده بودم.(ميگن خواب خوب رو نبايد تعريف كرد ولي شايد بعدا اين خواب رو اينجا بنويسم!)
و بالاخره امروز ،روز شهادت يه مرد بزرگ بود.من از اين روز يه خاطره ي خيــــــلي شيرين دارم كه اگه بخوام تعريف كنم خيلي طولاني ميشه!
هر سال ،شهادت امام صادق (ع) ،اين خاطره برام زنده ميشه.امام صادق(ع) رو خيلي دوست دارم.نه فقط به خاطر اينكه يه امام بود و مرد بزرگي بود و شيعه رو بنيانگذاري كرد و ....و....و.....يه جور احساس درونيه اين دوست داشتن!

اَحبّ اخوانى الى من اهدى الى عیوبى
محبـوبتـرین بـرادرانـم نزد من، کسـى است که عیبهایـم را به من اهدا کنـد.
امام صادق (ع)
+
نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387 17:11 توسط saeed
|