روزنه
رنگين كمان هديه ي كساني است كه تا آخرين قطره ،زير باران مي مانند...
من پر از احساسم... داشتم توي خيابون راه ميرفتم.يدفعه چشمم به اعلاميه ي روي ديوار افتاد.اعلاميه مجلس ختم بود.ترس برم داشت.عكسش رو مي شناختم ولي از دور نمي دونستم كيه.جلوتر رفتم.چشمام تا بي نهايت باز شد.خشكم زد.عكس روي اعلاميه صميمي ترين دوستم بود... اگه خدايي نكرده(زبونم لال)همچين اتفاقي براتون بيفته چيكار مي كنين؟ چند شب پيش بود كه يك گزارش از تلويزيون پخش شد .خبرنگار از مردم اين سوال را مي پرسيد: خيلي از دوستانم به من مي گويند كه تو چقدر ساكتي!بنده خداها هم راست مي گويند.وقتي در جمعي هستم زياد دوست ندارم حرف بزنم و گوش دادن را ترجيح مي دهم.اما... عشق چيه؟فكر مي كنيد اگه يكي رو توي خيابون ببينيد و تو چشاش نگاه كنيد و بعدش بريد دنبالش و خونش رو ياد بگيريد و نامه و تلفن و ...عاشق شديد؟اگه اينطوري فكر مي كنيد بايد بهتون بگم كه سخت در اشتباهيد!اين عشق نيست.و البته هيچ چيزي هم جز هوس نيست! جيم ديگر نمي توانست سر پا بايستد.پس خود را روي نيمكت انداخت و خنده را سرداد.سپس رو به دلا كرد و گفت: هر وقت تونستيد يه همچين كاري بكنيد اسم خودتون رو تا آخر عمر بذاريد "عاشق" تا حالا رفتين جمكران؟اگه رفتين اين حرفاي منو درك مي كنيد! شما آرزو رو چطور تعريف مي كنيد؟چيزيه كه ميخواين بهش برسين يا چيزيه كه الان بهش رسيدين يا حتي چيزيه كه فكر مي كنيد بهش نمي رسين؟كدومش؟ داشتم به گوشه ي اتاقم نگاه مي كردم.يه تار عنكبوت ديدم.با خودم گفتم اگه من جاي اين عنكبوت بودم دوست داشتم چي به تارام بچسبه؟مورچه؟زنبور؟پروانه؟مگس؟اما فكر نكنم اينا زياد هم خوشمزه باشه!اين عنكبوتا هم عجب آدماي احمقي هستن ها!فكر كردم كه چي ميتونه از همه خوشمزه تر باشه؟بعد يه دفعه به خودم گفتم پسر تو چقدر خنگي!آخه اينم سوال داره؟خوب معلومه كه چي از همه خوشمزه تره.من دوست دارم آرزوهام به تار بچسبه.شما چي؟
لقب ايشان "سبزقبا" است و چه لقب زيبايي.برادر امام هشتم است.من خاطرات خوبي از اين امام زاده دارم كه اي كاش به خاطره تبديل نمي شدند...
يادم مي آيد بچه كه بودم مثل همه مي رفتم و زيارت مي كردم.مراسم عزاداري كه بود هميشه حضور داشتم.يك بار تابلوي بزرگي در ساختمان حرم نظرم را به شدت جلب كرد.روي تابلو اين جمله نوشته شده بود:
اينجا محل پرواز فرشتگان است، آن را با سيگار كشيدن آلوده نكنيد.
علامت سيگار نكشيدي هم گذاشته بودند پايينش.
هيچگاه اين جمله را فراموش نمي كنم!...آخر ذهنيتي كه از اين نوشته داشتم خيلي برايم عزيز است.اي كاش دوباره از اين ذهنيت ها پيدا كنم!!!
برداشت من از اين نوشته اين بود كه فكر مي كردم اينجا تنها جايي است كه فرشتگان پرواز مي كنند!نمي دانم منظورم را مي فهميد يا نه.مثلا فكر مي كردم كه همين دو سه متر زير تابلو محل پرواز فرشتگان است!ديگر فكر مي كنم متوجه شده باشيد كه چه مي گويم.
به نظر شما اين زيبا نيست؟براي خودم كه يكي از بهترين خاطره هاست.اما...اي كاش...
يك بار اين فكرم را با يك نفر كه از خودم بزرگتر بود در ميان گذاشتم.تا آن موقع از هيچكس نپرسيده بودم كه آيا درست است يا نه؟!
وقتي از او سوال كردم......
.......
.......
به من خنديد......خنده اش يك دقيقه طول كشيد.....و در اين يك دقيقه دوست داشتم گريه كنم.....بچه بودم ديگر...!
وقتي خنده ي جهنم آورش تمام شد گفت:"منظورش اين است كه سيگار نكشيد!حال خواسته با جمله ي زيباتري بيانش كند!والا فرشته ها مگر بي كارند كه بيايند اينجا!"
درست است...او راست مي گفت...اما اي كاش هيچگاه اين حقيقت را برايم نمي گفت...حالا مي فهمم كه فرق تفكر كودكانه با تفكر آدم بزرگ ها چيست؟...فرقش فقط يك چيز بود!!!......و فقط يك چيز...
او قسمت "سيگار نكشيد" تابلو را ديده بود و من "محل پرواز فرشتگان" را.......!
شانه هايم خالي است...
آسمان پيش من است...
گر ره صد ساله را من رفته ام...
دل ز درياي تو بيرون كرده ام...
تو چه مي داني كه عشق چيست؟...
عشق ،آتش سوزاني در دل هاي ماست...
عشق ،چشم نابينايان و كلام لال هاست...
عشق ،گر بخواهد خانه ات ويران كند...
هر چه داري و نداري رسوا كند...
من عشق به قاصدك ها بسته ام...
دل ز اميد تو بر بسته ام...
ديگر نخواهم بشنوم نجواي تو...
گر بميرم قاصدك ها در كنارم مي نشينند و تو در فرسنگ ها دورتر...
تو نداري جاي در تابوت من...
من دلي پر ز اميد و پر از احساس و عشق...
تو دلت را از ظلمت پر كرده اي...
من خورشيد را مي خواهم ، با قاصدك ها مي روم...
چشم به راه من نباش...
با قاصدك ها تا عدم خواهم رفت...
نفسم بالا نميومد.بغض توي گلوم گير كرده بود.نمي تونستم باور كنم.سرم رو گذاشتم به ديوار.بالاخره بغضم تركيد.چند دقيقه در همون حالت گريه مي كردم.خونه رفتم.اونجا با هيچكس حرف نزدم.سريع رفتم توي اتاقم كه كسي چشماي قرمزم رو نبينه.در رو قفل كردم و خودم رو پرت كردم روي تخت.زار زار گريه كردم.بهترين دوستم رو از دست داده بودم.آرزو مي كردم كه من به جاي اون مي مردم.
جاي اشكم كه در ظلمت شب از دوري تو مي آمد خالي است...
جاي دلتنگي خاكستر ،از دوري آتش خالي است...
چه كنم با غم تنهايي تو؟...
اگر از غربت شب مي ترسي ، باز كن روزنه ي نور نگاهت را ، كه جايش خالي است...
آسمان از شب تنهايي تو مي گريد...
و صداي قدم باد مي آيد از دور...
چه شتابان مي آيد...
چه هراسان مي آيد...
خورشيد نمي بيند ، نور چشمان تو را...
مهتاب ، زيباييت را نخواهد ديد، هرگز...
دريا ، از صدف هاي پريشان پر شده است...
صدف از اين مي ترسد ، كه درونش نباشد مرواريد...
سنگيني مرواريد در راز نگاه توست، كه جايش خالي است...
موسيقي پرواز پرستو را مي شنوم...
گر پرستو آمد ، تو هم بيا كه جايت خالي است..........
اگر پزشكي تشخيص دهد كه شما براي مدت كوتاهي زنده هستيد،آيا دوست داريد كه او اين مسئله را به شما بگويد؟
واقعا سوال سختي است!بعضي ها مي گفتند بله و بعضي ها هم خير.پاسخ شخصي خودم خير است.آخر اگر پزشك معالجتان به شما بگويد كه يك ماه ديگر بيشتر فرصت نداري چه حالي به شما دست مي دهد؟
من خودم واقعا افسرده خواهم شد!به نظر من هيچ كس نيست كه از مرگ نترسد.البته ميزان ترس مي تواند متفاوت باشد ولي هيچ كس نيست كه مرگ برايش عادي باشد.حتي كسي كه خودكشي مي كند!
فرض كنيد كه ميخواهيد به جايي سفر كنيد كه تا حالا نديده ايد و آنجا جايي است كه مانند هيچ جا نيست.آيا در اين لحظه دلشوره ي عجيبي به شما دست نمي دهد؟ديگر چه برسد به سراي آخرت!!!
شما چه فكر مي كنيد؟
با اينكه در مقابله با دوستان خيلي ساكتم اما در درون خود بسيار حرافم.به گونه اي كه بعضي اوقات به خود مي گويم:چقدر حرف مي زني.بسه ديگه.سرم رفت!
باور كنيد راست مي گويم.از همه چيز و همه كس سخن مي گويم.چرا آسمان آبي است؟چرا زمين گرد است؟پرندگان چگونه قدرت پرواز دارند؟انسان چرا اشرف مخلوقات است؟و ...
از اين سوال هاي به ظاهر ساده گرفته تا سوال هايي پيچيده تر!معناي دمكراسي واقعي چيست؟آيا روزي فرا مي رسد كه ايران هم يك ابر قدرت باشد؟آيا ما تروريست هستيم يا امريكا و اسرائيل؟چه كسي راست مي گويد و چه كسي دروغ مي گويد؟و ...
من اين حرف ها را براي هيچكس بازگو نكرده ام.سعي كنيد كه بين خودمان باشد!
پرسش هايي هم هست كه روحم را آزاد مي كند و از آنها بيشتر خوشم مي آيد.پرسش هايي در مورد اعتقاداتم.
امام زمان كي ظهور خواهد كرد؟يعني مي شود كه در زمان ظهور من هم زنده باشم؟آيا واقعا امام زمان هنوز 313 يار جمع نكرده است؟و از اين قبيل حرفا.
واقعا اگر بخواهم تمام حرف هايي كه در ذهن پريشانم در چرخش است بنويسم ،بايد كتاب ها چاپ كرد و كاغذها مصرف نمود.
قبلا تصور مي كردم فقط من اينگونه ام.اما حال دريافتم كه هر انسان كوهي از پرسش هاست.اما ارزش انسان ها به بزرگي سوالاتشان و تلاش آنها براي رسيدن به پاسخ بستگي دارد.
وقتي در تنهايي هستم كه ديگر بدتر!حتي بيشتر اوقات بلند بلند با خود حرف مي زنم.فكر نكنيد كه تعطيل هستم ها!........البته شايد هم بايد فكر كنيد!چون خودم هم به چنين نتيجه اي رسيده ام.
بعضي اوقات به خودم خنده ام مي گيرد.خنده ي بلندي كه اگر خنده دارترين جك سال را هم برايم بگويند اينقدر نمي خندم.در كل از وضعيت موجود راضيم.فكر مي كنم ؛..پس هستم.
شما هم اينگونه ايد؟لطفا شما هم بگوييد كه چه حرف هايي در ذهنتان مي پيچد؟البته اگر خصوصي نيست!خيلي دوست دارم بدانم...
ما ايراني ها خيلي خون گرم هستيم اما نمي دانم چرا بعضي اوقات دماي خونمان به شدت پايين مي آيد!(شايد به خاطر سرماي بي سابقه ي زمستان است!)
ما ايراني ها غيرت داريم اما هيچ كس نمي داند كه چرا صفحه ي حوادث روزنامه ها از افعال معكوس استفاده مي كنند و به نظر مي رسد كه اين غيرت ته كشيده است!
ما ايراني ها ادعاي شيعه 12 امامي مي كنيم اما دروغ مي گوييم ، غيبت مي كنيم ، آبرو مي ريزيم ، توطئه مي كنيم و ...شايد اصلا اسلام عوض شده و ما بي خبريم.مثلا شايد اسلام گفته كه جاي گناهان با ثواب ها عوض شده!!
ما ايراني ها وجدان داريم اما وقتي چشمان يك سرباز را از كاسه در مي آوريم عين خيالمان نيست و شبها راحت تر مي خوابيم!
ما ايراني ها چشم و دل پاكيم اما يك معما وجود دارد كه چرا وقتي در خيابان هاي شلوغ راه مي رويم تمام چشم و گوشمان به طرف جنس مخالف است!
از اين معماها در ايران زياد است كه جزو مسائل بسيار پيچيده جهان هستند و تاكنون كسي پاسخ آنها را كشف نكرده است!!!
شما به دل نگيريد...
من اصلا اهل نصيحت گويي نيستم.فقط حرفاي دلم رو مي زنم.حالا هر كس دوست داشته باشه ميخونه.هر كس هم دوست نداره خوب نميخونه!!!
عاشق به پروانه اي مي گن كه توي شعله ي شمع سوخت.وقتي به اون مرحله رسيدين ميتونيد ادعاي عاشقي بكنيد.عشق يه چيز پاك و مقدسه و من به عنوان يه دوست ازتون خواهش مي كنم كه به كارايي كه در بالا ذكر شد نگيد "عشق" و معناي وسيع اونو كوچيك نكنيد!!
غير از داستان شمع و پروانه كه احتمالا خيلي هاتون قبلا مي دونستين يه داستان ديگه هست كه فكر مي كنم ميتونه معناي عشق رو روشن كنه.
اين داستان به اسم هديه ي سال نو اثر ويليام سيدني پورتر نويسنده امريكاييه.كسايي كه سال دوم دبيرستان هستن يا اين مقطع رو گذروندن حتما اين داستان رو خوندن.داستان كلي اين مجموعه رو براتون ميگم تا بفهميد كه عشق يعني چي!!!اگه دوست دارين اين داستان رو كامل بخونين ميتونين خودتون پيداش كنين.
داستان درمورد زن و شوهري فقيره كه روز قبل از عيد ميخوان براي همديگه هديه بخرن.هر دوتاشون درسته كه پول نداشتن ولي يه چيز گرانبها داشتن.زنه موهاي خيلي بلند و قشنگي داشته و مرده هم يه ساعت جيبي طلايي داشته كه از پدرش به ارث برده.حالا فردا عيده و هيچكدومشون نتونسته هديه اي بخره.قضيه عشق از اينجا شروع ميشه كه زنه ميره موهاي خودش رو ميفروشه و بيست دلار به دست مياره.از اونجايي كه ميدونسته ساعت جيبي شوهرش خيلي ارزش داره ميره براش يه زنجير ميخره تا به ساعتش ببنده.اما عشق فقط وجود دلا(همون زنه)رو فرا نگرفته!جيم(شوهر دلا)هم كار جالبي مي كنه.ميره براش يه دسته شونه ي مو ميخره.از بهترين نوعش!حالا روز عيده و جيم مياد خونه.وقتي دلا رو ميبينه خشكش ميزنه.دلا هم ميخواد جيم رو از فكر موهاش بياره بيرون.ميگه ناراحت نباش.موهام زود بلند ميشه و ميتونم شونه سرم كنم.و هديه خودش رو نشون ميده.در قسمت آخر داستان كه اوج داستانه معناي عشق دوطرفه مشخص ميشه.بهتره اينجاش رو از روي كتاب بنويسم.حالا دلا زنجير رو نشون جيم داده.و آخر داستان:
دلاي عزيزم،بيا عيدي هايمان را مدتي نگاه داريم.اين ها به قدري زيبا هستند كه بهتر است به اين زودي ها مصرفشان نكنيم.من هم ساعتم را فروختم و با پول آن شانه ها را براي تو خريدم.حالا برو شام را بكش!!!
ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی هزار نکته در اين کار هست تا دانی![]()
واقعا جاي عجيبيه!قبل از اينكه بري دلت خيلي شور ميزنه.دلت براي امامت تنگ شده.ولي وقتي مي رسي تازه به ياد اين مي افتي كه وقتي رفتي چجوري دلتنگي رو مهار كني؟!
با زيارتگاه هاي ديگه خيلي فرق داره.همچين حسي حتي توي حرم امام رضا هم بهت دست نميده.شايد به خاطر اينه كه اين يكي صاحبش زنده است!داره بين ما راه ميره!
قبل از اينكه بري اونجا با خودت ميگي اگه اونجا امام ظهور كنه چي؟اگه فقط من ببينمش چي؟چي بهش بگم؟ازش چي بخوام؟آرزوهات رو آماده ميكني.هر چند كه مطمئني اگه امام رو ببيني نه تنها آرزوهات بلكه كلاً عقل از سرت ميپره!اونجا واقعا آروم ميگيري.(به خاطر همينه كه عنوان اين مطلب رو نوشتم:آرامگاهي كه صاحب آن زنده است...)وقتي ميخواي برگردي كه ديگه نگو و نپرس!دلت يه جورايي ميگيره.فكر ميكني كه دوباره كي قسمتت ميشه.با خودت ميگي يعني ممكنه امام رو ديده باشم و نشناخته باشمش؟الله اعلم.بر ميگردي به طرف مسجد و خداحافظي ميكني.خداحافظي كه دوست داري هرچه زودتر به سلامي دوباره تبديل بشه...
اما بعد مي بينم اين كارها بي مورد است.همين حالا همه چيز سر جاي خودش است.خوبي وجود دارد، بدي هم وجود دارد.اگر بدي نبود خوبي را چگونه تعريف مي كرديم؟خدا هم بهتر از من مي داند كه چه موقع زمان ظهور منجي دو عالم است.اگر سيارات همسايه ما هم داراي انسان بودند شايد جنگ هايي خونين تر از جنگ هاي حال حاضر رخ مي داد.ما كه چند كشور كنار هم نمي توانيم با هم كنار بياييم ،چه برسد به اينكه چند سياره بوديم!...
دوباره با خود مي گويم اگر من جاي خدا بودم همان كاري را مي كردم كه هم اكنون خدا مي كند!
اگر لب باز كند آه دردناكش دو جهان را خواهد سوخت.پس همان بهتر كه سكوت اختيار كند و از درون بسوزد.اميدي پيش رو نمي بيند.گمان مي كند آخر خط رسيده.اما در دور دست ها كور سويي روشن است.نبايد گمش كند.بايد پيش رود.ايمان داشته باشد.اين دوران خواهد گذشت.زندگي يكنواخت نيست.
تا شقايق هست زندگي بايد كرد...

جواب اين سوال خيلي مهمه.چون جوابش به آينده ي زندگيتون مربوط ميشه.
يه آقايي مي گفت :"وقتي آرزويي داشتين و اون رو از خدا خواستين ، مطمئن باشين كه خدا اون رو بهتون داد.تموم شد.الان اون چيز پشت دره.فقط بايد برين اونو برش دارين.
حالا من يه سوال ديگه دارم.آيا رفتن تا كنار در و برداشتن آرزوتون كار سختيه؟من كه فكر نمي كنم.شما چي؟

| Design By : Night Skin |


