تبليغاتX
روزنه




















روزنه

رنگين كمان هديه ي كساني است كه تا آخرين قطره ،زير باران مي مانند...

سال 86 هم دارد تمام مي شود.با همه اتفاقات خوشايند و ناخوشايند خود.
نمي دانم به كدام اتفاق اين سال فكر كنم.به انتظاري كه براي انتشار كتاب آخر هري پاتر مي كشيدم ،به درس خواندن هاي تابستانه ي كنكور ،به كساني كه در اين سال به ليست دوستانم اضافه شدند ،به اين وبلاگ ،به انرژي هسته اي ،به جام ملتهاي آسيا و حرص خوردن هاي الكي ،به ارسال ماهواره ي ايراني به فضا ...و...و...و....
يكسال ديگر از عمرم گذشت و هنوز نمي دانم اندر پس يك كوچه ام؟... يا حداقل يك كوچه را گذرانده ام؟!...
با همه ي اين اوصاف يك چيز را خيلي خوب مي دانم....
سال 87 شايد مهمترين ،جذاب ترين ،هيجان انگيزترين ،هدف مندترين ،سرنوشت سازترين و خيلي ترين هاي ديگر باشد.بايد به اين فكر كنم.
بايد به "يا مقلب القلوب و الابصار"فكر كنم.
به "يا مدبر الليل و النهار" ،
به "يا محول الحول و الاحوال" ،
و از همه بيشتر بايد به "حول حالنا الي احسن الحال"فكر كنم.
ديگر گذشت آن زماني كه بچه بوديم و به محض اينكه تقويم سال جديد به دستمان مي رسيد ،مي گشتيم دنبال تعطيلي هايش...نگاه مي كرديم كه مثلا 22 بهمن چه روزي افتاده و يا 13 فروردين چندشنبه است و اگر يكي از اين روزها جمعه بود ،ضد حال اساسي مي خورديم.
و برعكس ؛اگر مثلا 22 بهمن چهارشنبه بود مي گفتيم: "چه خوب!...پنجشنبه را كه تعطيل مي كنند.آن وقت به جاي يك روز ،سه روز تعطيل مي شويم!!!!"
ديگر گذشت زمان آنكه از يكم فروردين به فكر سيزده به در باشيم...به فكر شمردن عيدي ها...به فكر بادبادك درست كردن با پيك بهاري!...
امسال فرق مي كند...حداقل براي خودم خيلي فرق مي كند.امسال به جاي فكر كردن به موارد هيجان انگيز مذكور بايد به فكر اجراي برنامه ريزي دوران طلايي كه از هفته ها قبل تهيه كرده ام باشم.به فكر ششم تير ماه...روز سرنوشت ساز كنكور...!...دانشگاه و سنگين تر شدن درس ها و كلاس ها و كم كم به فكر روي پاي خود ايستادن تقريبا مطلق...
و البته يك چيز را نبايد فراموش كنم.اينكه 87 هم يك عدد است....هفت...عدد مقدس...اين را نبايد فراموش كنم كه امسال هم مال خداست...و نبايد فراموش كنم كه هفته ي آخر اسفند 87 به ياد 88 خواهم بود...و اين بازي اعداد دست از سر ما بر نمي دارد...!!!
------------------------------------------------------
------------------------------------------------------
يك خاطره ي غم انگيز و تكان دهنده مي خواهم تعريف كنم از يكي از نوروزها..!يك تراژدي غم بار و اسف ناك و تكان دهنده...!
بچه بودم.نزديك هاي يكي از نوروز ها بود(يادم نيست چه سالي!)كه يك اشتباه كوچك كردم.
ماهي قرمز و دوست داشتني سفره را كمي زود خريدم.هميشه من در كار خريد ماهي بودم.خيلي دوست داشتم اين موجود دوست داشتني را...و هنوز هم دارم!
در آن سال هم نمي دانم آنفولانزاي مرغي در بين ماهي ها رايج شده بود يا جنون گاوي!!!...اما 8 ماهي ها گرو 9 شان بود.زود به زود مي مردند!
حالا از شانس و اقبال بد بنده اين ماهي ما يك روز قبل از سال تحويل جان به جان آفرين تسليم كرد و ما را تنها گذاشت با يك سفره ي بي ماهي! و چه تلخ و ننگين و تاسف بار است سفره ي عيدي كه ماهي نداشته باشد...
بعد از تشييع جنازه ي ماهي قشنگم ،همان روز رفتم كه دوباره ماهي بخرم....خريدم اما چه خريدني!!!!
حالا فرض كنيد كه يك روز از خريد ماهي دوم گذشت و حالا من و اعضاي خانواده صبح زود بيدار شده ايم براي انجام مراسم تحويل سال!(تحويل سال صبح زود بود)...و در همين لحظه با صحنه ي وحشتناك و دلخراش و گريه آوري روبرو شديم...
ماهي قرمز و كوچك و قشنگ و مهربانم داشت آخرين لحظات عمرش را مي گذراند...
هنوز هم وقتي يادش مي افتم موهاي بدنم سيخ مي شود...
نمي دانيد كه چقدر وحشتناك دست و پا مي زد.و من هم با اخم هايي درهم و برهم از بالاي تنگ به او نگاه مي كردم .
ديگر فرصتي براي خريد ماهي وجود نداشت و اين ماهي هم به سرنوشت قبلي دچار شد.
در همان لحظه بود كه فكري به سرم زد.
كاغذ رنگي قرمزي برداشتم و يك ماهي كاغذي درست كردم.
آب تنگ را خالي كردم و با نخ ، ماهي كاغذي قرمز و كوچك و قشنگ و مهربانم را در وسط تنگ آويزان كردم و آن را گذاشتم روي سفره!!!
با اين كار حداقل وجود ماهي را احساس مي كردم.هر چند مي دانستم كه ماهي قرمز كاغذي ،هرگز جاي ماهي قرمز واقعي را پر نمي كند........

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 23:3 توسط saeed| |

حتما مي دونيد پارادوكس چيه.من شخصا علاقه ي شديدي به پارادوكس ها دارم.از تناقضي كه در ذهنم به وجود مياره خيلي خوشم مياد.در يك لحظه مي فهمي كه ذهنت اونقدرها هم كه فكر مي كردي گنجايش نداره!ذهني كه نميتونه يه مطلب كوتاه رو تجزيه و تحليل كنه چقدر ميتونه كوچيك باشه؟!اما بعد مي فهمي كه اين هم خودش زيباست!همين حس نفهميدن!همه چيز رو نبايد فهميد.بعضي چيزا با نفهميدن روشن تر ميشن.مثل همين پارادوكس ها!بايد قبول كني كه نميتوني بفهميش.اون وقته كه تازه فهميديش!حالا به اين پارادوكس دقت كنيد.شايد براي شما پارادوكس نباشه!!!

"فرض كنيد كه دو شهر داريم به نام هاي "راست"و"دروغ".در شهر راست ،همه مطلقا راست مي گن.دروغ توي كارشون نيست.(عجب شهر خوبيه!)اما توي شهر دروغ همه مطلقا دروغ ميگن.استثنايي هم وجود نداره.حالا تناقض اينجا به وجود مياد.شما ميريد توي يكي از اين شهرها اما نميدونيد كه الان توي كدومشون قرار داريد.از يك نفر اسم شهر رو مي پرسيد.اون چي بهتون ميگه؟بهتون ميگه اينجا شهر دروغه!و شما رو در سردرگمي پيچيده اي رها ميكنه!حتما متوجه شديد كه تناقضش كجاست.اگر اونجا واقعا شهر دورغ باشه ،پس اون فرد بهتون راست گفته ،اما ما گفتيم كه در شهر دروغ كسي راست نميگه!اگر هم اونجا شهر راست باشه ،پس چرا اون نفر به شما دروغ گفته كه اينجا شهر دروغه؟در حالي كه ما گفتيم در شهر راست هيچكس دروغ نميگه!"

.....
....
... 
..  
.

زياد به مختون فشار نياريد.هرگز نميتونيد بفهميد كه الان توي كدوم شهر هستيد!!!
مهم اين نيست كه مسئله رو نميتونيد حل كنيد.مهم اينه كه بپذيريد مسئله حل نشدنيه و از پيچش زيبايي كه در ذهنتون ايجاد شده لذت ببريد!!!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 23:14 توسط saeed| |

چه بر سر اين دنيا آمده؟انسان ها به كدام گودال ظلمت دارند هدايت مي شوند؟
شايد امسال غم انگيزترين وفات پيامبر اسلام را شاهد هستيم.امسال فرق مي كند.پايمال شدن حرمت ها...به مسخره گرفتن همه چيز...حتي...
اشك آدم در مي آيد وقتي مي بيند انسان هاي خوار و بي ارزشي كه نمي دانند براي چه به دنيا آمده اند ،به اعتقاداتش توهين مي كنند.آن هم به كدامين اعتقاد؟...به بزرگترين و با ارزش ترين آنها...!دنيا سنگين شده است...سنگيني گناهان...سياه...از هميشه سياهتر...
دنيا به خاطر او خلق شده است...اما...مثل اينكه موجودات دو پا لياقت هم سياره بودن با پيامبر را ندارند...حتما همينطور است...و الا آدم هايي كه حتي ارزش خاك پاي آن بزرگمرد را هم ندارند اينطور بي ارزشي خود را به رخ همه نمي كشيدند...
ما هم كه همينطور نشسته و تماشا مي كنيم و افسوس مي خوريم...آن وقت ادعاي شيعه بودن هم مي كنيم...بيشتر واي بر ما...آن بي خردي كه مي نشيند و با كاريكاتور براي خودش آتش جهنم مي خرد كه اعتقادي ندارد...پيامبر نمي شناسد...فقط از يك جاهايي خط گرفته است.همين!اما ما چه؟ماهايي كه به خيال خود پيامبر را مي شناسيم و به دينش گرويده ايم...آيا وظيفه اي نداريم؟آيا يك راهپيمايي خشك و خالي كفايت مي كند؟يك تلنگري...يك چشم غره اي...يك تهديدي...
دنيا دارد غم آلودترين دوران عمر خودش را سپري مي كند...آن هم در اختتاميه ي سياه ترين ماه...ماه صفر...
........................................
وفات پيامبر اكرم(ص) ،شهادت امام حسن(ع) ،و شهادت امام علي بن موسي الرضا(ع) را به همه تسليت مي گويم.

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 15:59 توسط saeed| |

"مي ترسم معجزه بياد و بره ؛........منم خواب باشم..."

وقتي زندگي در برزخي عميق قرار مي گيرد،مرگ يا زندگي چه فرقي مي كند؟...وقتي كه ديگر زمان زيادي نمانده تازه مي فهمد كه چقدر دنيا زيبا و در عين حال بي رحم بوده است...چه سودي دارد فكر كردن به اين چيزها...روحش آزاد است ،اما آزادي كه در نهايت به تنهايي مي انجامد چه سودي دارد؟...وقتي تمام احساس و بي شائبگي دروني و نگاه و احوالاتش به يك نفر محدود شده است چه لذتي مي تواند ببرد؟...راه برگشتي نيست...خودش اين را خوب مي داند...مي خواهد از واپسين لحظات عمرش بيشترين بهره را ببرد...آخر او هم دل دارد...مهم نيست كه فكرش چقدر كار مي كند يا كار مي كرده...مهم اين است كه تازه فهميده كه او هم دل دارد...عاشق مي شود...عشق زميني...اما چقدر برايش سنگين است وقتي خودش در برزخ و محبوبش در دنياي فاني است...دوست دارد منتظرش بماند...

ديگر واقعا ثانيه هاي آخر است...زنده ماندن يا نماندن مهم نيست...مهم اين است كه به اعتقادش پايبند باشد...حس عجيبي است...وقتي گريه هم او را شگفت زده مي كند...وقتي آخرين شب زندگي به غمگين ترين شب عمر تبديل مي شود...وقتي حسي دروني صدايش مي زند كه بايد خودش را آماده كند...كاري از دستش بر نمي آيد...مگر اينكه بنشيند و منتظر معجزه باشد...معجزه اي كه اصلا معلوم نيست مي آيد يا نمي آيد...حتي نمي تواند لبخند بزند...ذهنش از عدم پر شده است...تا اينكه لحظه ي موعود فرا مي رسد...بايد بارش را ببندد...اما نه...فرصت اين كار را هم ندارد...

حسي به او دست مي دهد كه نمي داند زيباست يا نه...وقتي محبوبش را نه در دنياي فاني...و نه در عالم برزخ...بلكه در ديار باقي بدست مي آورد شايد بتواند پاسخ سوال را بدهد...شايد بتواند بگويد كه حس ،زيباست...ديگر دل كندن از دنيا برايش آسان شده است...مجبور است كه آسان بگيرد...راه ديگري ندارد...وقتي زندگي اش به يك حلقه ختم مي شود...به يك حلقه............به يك حلقه ي سبز...

-----------------------------------------------------------------------------------

سكانس به ياد ماندني:‌‌‍وقتي گيرنده ي قلب درخواست مي كند كه قبل از رفتن به تهران به امام زاده ي سر راهشان بروند تا نذرش را ادا كند جواب را اينگونه مي شنود:"بايد زودتر برسيم.اين طوري فرصت ها رو از دست مي ديم!"و او با كمال اطمينان و اعتقاد مي گويد:"فرصت ها همينه!!!"...و اين يعني نهايت زيبايي يك نگرش...يعني اعتقاد...يعني....همه چيز...

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 21:30 توسط saeed| |

وقتي ميخواهم سوگوارانه بنويسم زبانم مي گيرد...نمي توانم همراه نوشتن ،بخوانم...آه سوزناكي در اعماق قلبم احساس مي كنم...مي لرزم...و بازهم مي لرزم...
احساس مي كنم كربلا را سكوت فراگرفته است...اربعين كه مي شود داغ از دست دادن عزيزمان تازه مي شود...امامي كه هر وقت نامش را مي آوري خواه ناخواه غمگين مي شوي...غمي كه سرماي سوزانش را در زلال جانت احساس مي كني...
فرياد مرگ در سرت مي پيچد...اربعين كه مي شود انگار همه جا غمگين است...همه براي غصه خوردن از يكديگر پيشي مي گيرند...پرده هاي سياه اگر تر بودند شك نداشتم كه دارند گريه مي كنند...خورشيد حرارتش را جور ديگري مي تاباند...نورش ضعيف تر از هميشه است...انگار خجالت مي كشد...
وقتي پيرمرد ساده اي را مي بيني كه با پاكي هرچه تمام تر جعبه ي خرمايي در دست گرفته و دارد خدمتي مي كند نمي تواني جلوي خودت را بگيري...اشك ها خود به خود سرازير مي شوند ؛انگار از تو اجازه نمي خواهند...
اربعين هم با همه ي زيبايي ها و سفيدي ها و سياهي هايش مي رود...آنچه مهم است بعد از اربعين آغاز مي شود...!

نيزه را سرور من بستر راحت كردي
شام را غلغلة صبح قيامت كردي

به لب تشنه‌ات آن روز اشارت مي‌كرد
خاتمي را كه در انگشت شهادت كردي

عقل مي‌خواست بماني به حرم اما عشق
گفت بر نيزه بزن بوسه، اجابت كردي

بانگ لبيك كه حجاج به لب مي‌آرند
آيه‌هايي‌ست كه بر نيزه تلاوت كردي ...

نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 15:14 توسط saeed| |

الان كه دارم اين پست را مي نويسم چند دقيقه از درسم را مي زنم ،چند تست اضافه را نمي زنم ،چند تا نكته ي مهم را بي خيال شده ام.ولي فكر مي كنم ارزشش را داشته باشد.....ارزشش را داشته باشد كه دل را به دريا بزنم......بعضي اوقات بايد از ميان عدد هاي به هم ريخته و درهم برهم ديفرانسيل و رياضيات گسسته و هندسه تحليلي و ...و البته از ميان فرمول هاي پيچ و تاب خورده ي فيزيك و شيمي خود را بيرون بكشيم و دلي به دريا بزنيم.

بعضي اوقات ارزشش را دارد كه به هيچ چيز فكر نكني......حتي به خودت....به زندگي.....به پيچ و خم هاي دوران جواني...به همه سختي هايي كه هنوز....والبته شايد هنوز برايشان آماده نشده ايم......از آن صداهاي هميشگي كه در ذهن به هم خورده ي نسل سومي ها سرسره بازي مي كند و گاه و بي گاه آزارمان مي دهد.....از همه چيز و همه كس بايد دل كند و به دريا زد.....آسان نيست.....فراموش كردن دوستان را مي گويم.....دوستاني كه ارزش واژه "دوست" را به معناي حقيقي دارند....همان دوستاني كه هر روز از خدا به خاطر قرار دادن آنها در مسير زندگيت تشكر مي كني....همان ها را مي گويم.....اما بايد دل را به دريا زد.....براي چند دقيقه.....شايد كمي بيشتر....و باز هم بيشتر.در وبلاگي خواندم:"حالم از همه ي آدمك خنده دارهاي ياهو به هم مي خورد."من مي خواهم اين جمله را كمي تغيير دهم:"گاهي بايد حالت از همه آدمك خنده دارها به هم بخورد....نه فقط آدمك خنده دارهاي ياهو!"همه ي اينها را گفتم تا بگويم كه ......بگويم......بهتر است از زبان سهراب بشنويد:

 

من نمي دانم

كه چرا مي گويند ،اسب حيوان نجيبي است،كبوتر زيباست

و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست

گل شبدر چه كم از لاله ي قرمز دارد؟

چشم ها را بايد شست،جور ديگر بايد ديد،

...

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 21:45 توسط saeed| |

از ميان دوستانم از سينا بيشتر خوشم مي آمد.همه رفتارهايش را دوست داشتم.حرف كه مي زد دوست داشتم هيچوقت حرفش تمام نشود.از راه رفتنش خيلي خوشم مي آمد.تصميم گرفتم مانند او راه بروم.
يك روز كه با سينا حرف مي زدم او گفت:"راه رفتم حسن را ديده اي؟خيلي با وقار راه مي رود.من سعي مي كنم مانند او راه بروم."
متوجه شدم كه پس من هم مانند حسن راه مي روم نه مثل سينا!حسن را زير نظر گرفتم.مي خواستم راه رفتن او را هم ببينم.خيلي زيبا راه مي رفت.سينا خوب توانسته بود راه رفتن او را تقليد كند.
حسن را ديدم كه با دوستش حرف مي زد.من هم از چند متري آنها گوش مي دادم.دوست حسن را مي شناختم.اسمش مجيد بود.حسن به مجيد گفت:"وقتي مجتبي راه مي رود دوست دارم تمام مدت نگاهش كنم.واقعا با طمئنينه ي خاصي راه مي رود.من چند وقتي است كه سعي كرده ام مثل او راه بروم."
پس من مانند مجتبي راه مي رفتم.چند وقت بعد از سينا شنيدم كه گفت:"مجتبي از راه رفتن تو خيلي خوشش آمده.خودش به من گفت از راه رفتن تو خوشش مي آيد.او سعي مي كند مانند تو راه برود!!!"
حالا بايد سعي مي كردم راه رفتن خود را تماشا كنم و لذت ببرم!!!
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 7:37 توسط saeed| |


Design By : Night Skin