تبليغاتX
روزنه




















روزنه

رنگين كمان هديه ي كساني است كه تا آخرين قطره ،زير باران مي مانند...

وقتي آيه هايي را مي خوانم كه در توصيف بهشت به درختان و نهرهاي زير آنها بسنده كرده است ،از خودم متنفر مي شوم...
خدا مي دانسته كه چشم مردم دنبال چه چيزهايي مي گردد....مي توانست در توصيف بهشت بگويد: جايي به خدا نزديكتر...
به راستي آيا براي كسي مهم است؟
به ندرت آدم هايي را مي بينم كه زندگي خدا محوري دارند....و با كمال تاسف مي نگرم كه خودم هم جزو اين ندرت ها نيستم!
"خدايا ببخش مرا اگر كاري كردم كه نبايد مي كردم..."
آيا واقعا بهشت همين خلاصه اي است كه در جاي جاي قرآن ميبينيم؟
"....زير درختانش نهرها جاري است...."
خيلي كم ديده مي شود كه توضيح بيشتري از بهشت ببينيم...
شايد خدا اميدي به دوستي انسان ها نداشته است...يا شايد هم خيلي كم....
مثل بچه اي كه براي خوردن داروهايش به او وعده ي شكلات و شيريني مي دهيم!!!
آيا ما در دنيايي زندگي مي كنيم كه بهشتش همين دنيا است با اندكي پيشرفت؟
پس خدا چكار مي كند اين وسط؟
نزديكي خدا به انسان در بهشت چه فرقي مي كند با اين دنيا؟
بدترش اين است كه بعضي ها(خيلي ها)حتي با همان شكلات و شيريني ها هم سر به راه نمي شوند...(خودم رو ميگم...به كسي برنخوره!)
...
...
كمي فكر كنيم....خداي ما چقدر خوب است؟.....مي توانيد تصورش را بكنيد؟
"سر كلاس حساب ديفرانسيل بوديم.كلاس دبير مورد علاقه ي من!....داشت انتگرال درس مي داد.به رفيقم كه كنارم نشسته بودم گفتم:
واااي كه چقدر اين درس قشنگه...ديگه ذهنم گنجايش اين همه زيبايي رو نداره!!!
او هم با كمال خونسردي گفت:
خوب پيچ هاي ذهنت رو شل كن!!!!!!!"
...
چيز خوبي گفت!
بياييد پيچ هاي ذهنمان را اندكي شل كنيم........براي مدتي كوتاه....
آيا هنوز هم ذهنمان گنجايش ذره اي از زيبايي هاي خدا را دارد؟
.
.
.
هر كودكي
با اين پيام
به دنيا مي آيد
كه خدا
هنوز
از انسان نوميد نيست....///

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 14:40 توسط saeed| |

يك نوروز ديگر تمام شد و ما مانديم با همان زندگي قبل از عيدمان ،با همان شكل و قيافه...از روزهاي اول سال جديد فقط خاطراتي باقي ماند كه يك برگ ديگر از دفتر خاطرات زندگي مان را پر مي كند.دفتر خاطرات عمر...
دفتري كه هيچ كس تعداد صفحه هايش را نمي داند.هيچ كس نمي داند بعد از ورق خوردن كدام صفحه اين دفتر تمام خواهد شد اما...اما دوست دارد آخرين برگ دفتر ،زيباترين برگ آن باشد...
نكند اين نوروز ،آخرين نوروز من باشد.آخرين سيزده به در....آخرين به ياد كودكي ها افتادن...آخرين خود را با طبيعت يكي دانستن...و آخرين نگاه را به آسمان انداختن....
چه مي شد اگر تعداد صفحه هاي همان دفتر خاطرات روي پيشاني هر آدمي نوشته مي شد؟شايد اينطور مي توانست از عمرش استفاده ي بهتري ببرد....!
ما هم ،سيزده ،رفته بوديم در دل طبيعت تا نفسي عميق كه بازدمي به طول 365 روز در پي دارد بكشيم.يكي از زن عموهاي بنده گفت:سعيد...الان تو پيش...........پيش دبستاني هستي؟بنده خدا هول شده بود.همه خنديدند و من گفتم:اي بابا...بعد از 12 سال درس خوندن تازه ميگي پيش دبستاني؟خودش هم خنديد.كمي فكر كردم.با خودم گفتم...يعني 12 سال گذشت؟مثل اين بود كه همين ديروز سر كلاس اول ابتدايي نشسته بودم.كلاسي كه معلمش را به خوبي به ياد دارم.خانم خيرالله...خانم فرح خيرالله...يادش بخير...فقط هفت سال داشتم...عجب دوراني بود اين ابتدايي......!
12 سال گذشت و گذشت و گذشت تا رسيدم به 18 سالگي....سن قشنگي است.از اين عدد لذت مي برم.اما باورم نمي شود كه اينقدر زود گذشت...مثل برق و باد...
به پدربزرگم كه نگاه مي كنم و مي بينم 80 و اندي سال دارد كمي مي ترسم...از رسيدن به اين سن مي ترسم...يعني من هم 80 و اندي ساله خواهم شد؟همان قدر كه از 18 خوشم مي آيد ،از 80 و اندي مي ترسم.زماني خواهد رسيد كه حتي نمي توانم راه بروم ؛چه برسد به اين كه بخواهم فوتبال ،بازي كنم!!!زماني خواهد رسيد كه به اندازه ي چروك هاي صورتم يا به اندازه ي موهاي سپيدم در سينه غم دارم.زماني خواهد رسيد كه يك سعيد 18 ساله ي ديگر بايد براي رد شدن از خيابان كمكم كند.........
حالا مي خواهم به 18 سال گذشته فكر كنم...نمي شود...نمي شود تمام خاطراتم را يك جا به خاطر آورم...اگر 80 ساله بشوم چه؟آن وقت چگونه مي توانم 80 سال خاطره را به ياد آورم؟ذهنم هنگ مي كند!!!ممكن است حتي اين وبلاگ را به ياد نياورم!
بايد سعي كنم به حال ،فكر كنم.به پلي كه اكنون روي آن هستم.اگر از اين پل گذشتم ،پل هاي بعدي را خواهم گذراند.
خدايا كمكم كن تا در تنهايي ها تو را داشته باشم كه آنكه بي توست تنهاي واقعيست...

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 23:6 توسط saeed| |

سلام.اين اولين پست من در سال جديده!....چقدر من بد شانسم!!!!؟.....اين اول عيدي آدم (جن) قحطي بود كه من شيطون رو ديدم؟.....به هر حال.....من جناب استاد ابليس رو ديدم و يه صحبتي با هم داشتيم...فكر مي كنم جالب باشه....

(اين گفتگو كاملا خياليه...يه وقت فكر نكنيد من با ابليس رفت و آمد دارم ها!!!)

ابليس:اِ اِ اِ ...سلام آقا سعيد...توي آتيشاي جهنم دنبالت مي گشتم ،اينجا پيدات كردم.چطورياس؟


خودم:سلام از ماست.چه عجب از اين طرفا...يادي از ما كردي...


ابليس:خوب ديگه...سرم خيلي شلوغه...زياد وقت نمي كنم پيشت بيام...ولي دورادور هواتو دارم...


خودم:من كه آي دي خودم رو بهت داده بودم...نمي تونستي يه آف بزاري؟


ابليس:اي بابا...توي اينترنت كه ديگه سرم خيلي خيلي شلوغه...خيلي از آدما رو بايد گول مي زدم.البته راحت گول مي خورن ولي تعدادشون كه زياده ،وقت آدم رو ميگيره.


خودم:تو هنوز دست از اين كارات بر نداشتي؟بابا ول كن.بيچاره شديم ديگه..!


ابليس:خوب چيكار كنم من.سرنوشتم اين بود كه شغل كاذب گيرم بياد.فرشته ها هم خيلي توي گوشم خوندن كه بيا برو درس بخون فردا دكتر مهندس بشي.من گوش نكردم.شدم اين...به عنوان يه دوست بهت توصيه مي كنم درسات رو خوب بخون.


خودم:به به...تو نصيحت هاي خوب خوب هم بلد بودي ما نمي دونستيم؟


ابليس:ديگه ما اينيم ديگه...!


خودم:خوب حالا كار و بار چطوره؟


ابليس:بد نيست.در واقع توپ توپه...همين امروز چندتا پسر رو معتاد كردم(حدود هزارتا!).چندتا زن و شوهر رو طلاق دادم.كه البته وضع بعضياشون خيلي خرابه.دارم روش كار ميكنم كه اگه خدا بخواد يكيشون بزنه دخل اون يكي رو بياره.چندتا دختر چادري رو مانتويي كردم.البته مانتويي معمولي نه ها!!!از اون خفنا...


خودم:بسه بسه......جون مادرت منفي هيجده سال حرف نزن يه وقت وبلاگم رو فيلتر نكنن.


ابليس:نگران نباش.اون يارو كه ميشينه فيلتر مي كنه رو گولش زدم.خيلي از موردا رو زير سيبيلي رد ميكنه...هه هه هه هه


خودم:الحق كه شيطوني...


ابليس:خوب......داشتم مي گفتم...اون روز يه اكس پارتي خيلي خفن راه انداختم.جات خالي بود...عجب شبي بود...


خودم:نه تو رو خدا...جاي ما رو نميخواد اينجور جاها خالي كني...من هنوز هزارتا اميد و آرزو دارم...


ابليس:چي هستن حالا اين آرزوها؟


خودم:اِاِاِاِاِاِاِاِاِاِاِ...زرنگي...ميخواي بهت بگم تا رگم رو بزني؟نه آقا جون...وقتي بهشون رسيدم خودت ميفهمي...


ابليس:راستي يادته چند وقت پيش با يكي از دوستات دعوات شد ،بعدش هم ديگه بينتون شكر آب شد؟


خودم:خوب....چطور؟


ابليس:كار من بود...هه هه هه هه هه هه هه هه هه


خودم:اي خدا بگم چيكارت كنه...پس همه ش زير سر تو بود؟...اصلا با تو هم قهرم حالا كه اينجوري شد.


ابليس:نه تو رو خدا...باهام قهر نكن...من غير از تو دوستي ندارم...اگه باهام قهر كني تنها مي شم...ميرم معتاد ميشم ها!!!


خودم:به درك...برو معتاد شو...برو گمشو...برو بمير اصلا...


ابليس:رسمشه؟


خودم:آره...تا تو باشي ديگه دور و ور من نپلكي...


ابليس:باشه...يادم مي مونه...به هم ميرسيم...


خودم:برو بابا...اصلا منو ببين كه دارم وقتم رو با كي تلف ميكنم...


ابليس:باشه...به حساب تو هم ميرسم...
-----------------
و اين بود گفتگوي من با جناب استاد ابليس!(البته باز هم تاكيد مي كنم.خيالي بود.من اصلا ابليس رو نديدم.البته هممون روزي هزار بار ميبينيمش ولي نمي شناسيم...دردمون هم همينجاس!!!!)

نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 6:18 توسط saeed| |


Design By : Night Skin