روزنه
رنگين كمان هديه ي كساني است كه تا آخرين قطره ،زير باران مي مانند...
به مناسبت همين هفته يه عكس اينجا گذاشتم كه خيلي قشنگه! تصويري از زمين و ماه خوشكلش از روي سياره ي مريخ!!!جالبه.....نه؟! يعني ما از روي مريخ اين شكلي ديده مي شيم؟!! در ضمن سايز اصلي اين عكس رو توي ادامه ي مطلب مي تونيد ببينيد... يادش بخير آن روزها
.................................
اين ها هيجان انگيزترين كلمات دنيا بودند....كه از زبان هيجان انگيزترين گزارش گرِ هيجان انگيزترين ورزش...در هيجان انگيزترين بازي دنيا جاري شد...!
بدون شك ،شنبه ،در بخش خاطرات عسلي ذهنم ثبت خواهد شد.
چقدر جالب است...در لحظه اي كه از ناراحتي ،ضربان قلبم به بالاترين مقدار خود رسيده بود ،چند لحظه بعد ،از خوشحالي به بالاترين مقدار رسيد...
پرسپوليسي بودن يك اتفاق عجيب است...كلا هوادار يك تيم بودن يك اتفاق عجيب است!
شايد بهترين تعبير را يكي از كارشناسان فوتبال(آقاي صدر) گفت...:
"طرفدار يك تيم بودن مثل عاشق شدن است!شما يك تيم را دوست داريد...اما نمي دانيد چرا!!!!!!"
واقعا راست مي گفت!من پرسپوليس را دوست دارم...از صميم قلب....اما واقعا نمي دانم چرا!!!!
از لحظه اي كه فهميدم فوتبال چيست پرسپوليسي شدم...فكر مي كنم فقط 6 سال داشتم....!
شايد بخاطر رنگش بود!!!.........اما قرمزهاي ديگري هم وجود دارد!!!
................................
وقتي بازي را مي ديدم....دقيقه 90 شده بود...يك لحظه از فضاي بازي خارج شدم...از ته دل از خدا خواستم...و 7 دقيقه بعد اجابت شد!
اگر بخواهم هيجان انگيزترين عدد دنيا را انتخاب كنم...بدون شك آن عدد ، 7 خواهد بود!

اولين نفر دم در خانه اي ايستاده بود كه درش باز بود.مردم را تماشا مي كرد و به نظر مي رسيد بغض ،گلويش را مي فشارد.از او پرسيدم:
- بزرگترين افتخار تو چيست؟
- افتخار؟..............(بغضش شكست و شروع كرد به گريه كردن)من افتخاري ندارم..............(در حالي كه هنوز گريه مي كرد ،رفت داخل خانه و در را محكم كوبيد.)
جلوتر رفتم.مردي را ديدم كه با كت و شلواري نو و شيك و پيك ،با دسته گلي در دست ،به نظر مي آمد دارد مي رود خواستگاري!از او هم پرسيدم:
- بزرگترين افتخار تو چيست؟
- (با لبي خندان و پر از اضطراب) اگر خدا بخواهد ،بزرگترين افتخار زندگي من تا چند ساعت ديگر به وقوع خواهد پيوست...
اين بار پاسخ اميدوارانه اي شنيدم.يك پاسخ عاشقانه...!
باز هم به مردم نگاه كردم.مرد ميانسال و مغروري را ديدم.اينطور به نظر مي رسيد كه اگر عينك و كفش ها و كيفش را مي فروخت ،مي توانست تمام دارايي آدم هايي را كه در شعاع 1 متري او قرار داشتند ،بخرد!
از او هم سوال كردم.اول نمي خواست جوابم را بدهد.خودش را به آن راه مي زد.اما با اصرار من مجبور شد جواب بدهد.
- من دكتراي ...را از دانشگاه ...گرفتم.الان مدير شركت ...هستم.حالا اگر قصد مزاحمت ديگري نداري ،من بروم.(به ساعتش نگاه كرد و رفت.)
من هم راه خود را ادامه دادم.اين بار جواني را ديدم كه به نظر مي رسيد به هيچ چيز فكر نمي كند.از او پرسيدم:
- بزرگترين افتخار تو چيست؟
- با من هستي؟(گفتم بله)من....من.....راستش را بخواهي نمي دانم.بايد كمي فكر كنم.(كمي فكر كرد......)من مدال طلاي مسابقات جهاني پينگ-پنگ را دارم.البته 3 مدال نقره هم از مسابقات آسيايي كسب كرده ام و 5 سال متوالي قهرمان كشوري بودم...........
همينطور تمام افتخارات ورزشي اش را ليست كرد.به قيافه اش نمي خورد كه اين همه مدال داشته باشد!!!
و بالاخره پيرمردي را ديدم كه روي صندلي توي پارك نشسته بود.نزديكترين صندلي به حوض آب.كتابي در دست داشت.اما به نظر مي رسيد كه كتاب را فقط نگاه مي كند و...... نمي خواند!رفتم تا از او هم بپرسم:
- سلام....بزرگترين افتخار شما چيست؟
بعد از چند ثانيه ...سرش را از كتاب بلند كرد و به من نگاه كرد.حالا نظرم عوض شد.او كتاب را مي خواند....فقط نگاه نمي كرد...
- بزرگترين افتخار من؟(فكر كرد.فكر كردنش حداقل 30 ثانيه طول كشيد.)....من افتخار مي كنم كه....هستم....وجود دارم....افتخار مي كنم كه الان روي اين صندلي نشسته ام و تو مي آيي و از من مي پرسي بزرگترين افتخار تو چيست....(در اين لحظه بدون آنكه خودم متوجه بشوم لبخندي زده بودم.پيرمرد ادامه داد:)بزرگترين افتخار من اين است كه در اين لحظه شاهد زيباترين سهمي دنيا ،بر روي لب هاي تو هستم...حالا بگو ببينم بزرگترين افتخار خودت چيست؟
و در اين هنگام تصوير ذهنم به سمت رنگي مجهول ميل كرد......

ادامه مطلب
نوشته بود كه همه ي ما وقتي بچه بوديم ،وقتي شبا توي خيابون راه مي رفتيم فكر ميكرديم كه ماه داره مياد دنبال ما!!!!
راستش من هم وقتي بچه بودم همين فكر رو ميكردم و شبا وقتي توي خيابون بودم هميشه چشمم به ماه بود.البته فكر ميكردم كه فقط من اين فكر رو ميكنم.يه بار ،زيادي رفته بودم توي بحر اين قمر دوست داشتني كه نزديك بود يه ماشين از روي من رد بشه!!!!...اما خدا رو شكر كه مامانم اونجا بود و فرشته ي نجاتم شد!
راستي چرا ديگه اين فكر رو نمي كنم؟همين جاس كه اون حرفهاي تكراري باز هم تكرار ميشه!
علم مصلحت انديش و عدد بين انسان باعث ميشه كه ديگه ماه رو همراه با خودمون نبينيم!
بله.....خوب البته حق با علمه!!!
الان مثلا توي اين كتاب نوشته كه اين پديده به خاطر اينه كه ماه از ما خيلي دوره و پرتوهاي نوري كه از اونجا مياد به صورت موازي هستند و به همين دليل يه پديده اي به نام parallax* به وجود نمياد!
يه آقايي مي گفت: "انسان از درخت علم زيادي سيب چيده!"
كلا آدم هايي كه سيب مي چينن دو دسته ان:
1:اون هايي كه از درخت علم ،سيب چيدن و از درخت احساس ،گيلاس!
2: اون هايي كه از درخت علم سيب چيدن ولي بيشتر به اين درخت آب دادن و باعث شده درخت احساس خشك بشه!
...
...
هيچ وقت دير نيست.............
-------------------------------------------------------------------------
* : جابجايي ظاهري تصوير بعلت تغيير محل رويت
-------------------------------------------------------------------------

بازي هاي بچه ها و دوست ها
روزهاي آزادي از تمام سوزها
روزهاي چون پرنده پر زدن
روزهاي چون شقايق واشدن
با گل و پروانه ها همتا شدن
روزهاي پركشيدن در آسمان
ديدن چشمان خورشيد در سكوت آسمان
حالا چه مانده از آن همه آب روان؟
حالا چه مانده از شور و شوق كودكان؟
حال و احوالم بد شده در روزگاران زمان
روز دربند بودن و تير و كمان
روزهاي آسمان را آبي نديدن
سبزي برگ درختان و دشت را از ياد بردن
روزهاي دوستي ها را برهم زدن
روزهاي سيرابي از حرف هاي بد زدن
اي خدا تو بشنو اين نجواي من
حافظم باش در همه غم هاي من
پيش من باش و بمان تو پيش من
رهايي ده از هر چه غير توست ،جان من...
| Design By : Night Skin |


