تبليغاتX
روزنه




















روزنه

رنگين كمان هديه ي كساني است كه تا آخرين قطره ،زير باران مي مانند...

خدايا باور كن كه من به اندازه ي تمام گل هاي روي زمين يا به اندازه ي تمام قطره هاي باروني كه از اولين بارون تا حالا باريده شده يا به اندازه ي موجودات زنده اي كه وجود دارن و داشتن و خواهند داشت يا به اندازه ي تمام سلول هاي تمام آدم هاي تاريخ......اصلا به اندازه ي خدايي خودت ،دوست دارم.
اونقدر دوست دارم كه اگه بخوان ناخونام رو يكي يكي بكشن يا موهام رو دونه دونه بكنن يا با قيچي دو نصفم كنن يا چشمام رو از حدقه در بيارن يا منو توي يه چرخ گوشت بزرگ بندازن يا پوستم رو آروم از بدنم جدا كنن يا زنده زنده آتيشم بزنن باز هم اين دوست داشتن رو انكار نمي كنم.
و مي دونم كه اين دوست داشتن حقيرانه اونقدر كمه كه حتي يك ميليارديم يكي از بي نهايت خوبي هاي تو رو جبران نمي كنه.
كمكم كن كه بتونم بيشتر دوست داشته باشم.
من خيلي خوشحالم كه خدايي مثل تو دارم.خيلي خوبه كه آدم هميشه ،در هر لحظه اي كه دلش بخواد يه نفر رو داشته باشه كه باهاش حرف بزنه.باهاش درد و دل كنه.
ميدونم كه هيچ وقت تنهام نذاشتي.ميدونم كه هر وقت ازت چيزي خواستم حداقل گوشت با من بوده و اگه بهم ندادي ،سريع فهميدم كه اگه بهم ميدادي چه بلايي سرم ميومد!ميدونم كه در تك تك لحظاتي كه احساس خوبي داشتم به خاطر هيچ چيزي جز اين نبوده كه تو كنارم بودي.ميدونم كه هر وقت كار بدي كردم حواس فرشته ها رو پرت كردي كه اين كارم رو ثبت نكنن!
اما من خجالت ميكشم.نميدونم توي قيامت با چه رويي ميخوام بگم خداي من همون خدا خوبه س.اصلا چجوري ميتونم اسمت رو با زبون حقيرم بيارم.خيلي بايد بي رحم باشم كه خداي بزرگي مثل تو رو اونقدر كوچيك كنم كه روي زبونم جا بشه.
خدايا من اونقدري كه بدم ،همون قدر دوست دارم.اصلا انتظار ندارم كه بدي هام رو ببخشي ،ولي ازت انتظار دارم كه دوست داشتنم رو قبول كني.
درسته كه من نتونستم جواب اعتمادت رو بدم.نتونستم جزو اون بنده هايي باشم كه شيطون اعتراف كرد نميتونه گمراهشون كنه.اما حداقل دوست دارم.با تمام وجودم.
كمكم كن كه بتونم بيشتر دوست داشته باشم...
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:26 توسط saeed| |

دلم دارد آتش مي گيرد.
سرم داغ شده.
دست هايم مي لرزد.
تمام بدنم مي لرزد.
اول احساس مي كنم تب كرده ام.
اما تب نيست.
خيلي هيجان انگيز تر از تب كردن است.
شايد....
شايد سوزش عشقي است كه هنوز به وجود نيامده!!!

(اين پست رو زياد جدي نگيرين!!!!!!!)

نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 23:16 توسط saeed| |

يكي از دوستان منو توي يه بازي شركت داده.من خيلي دوست دارم بازي كنم!!!
بازي اينطوريه كه من بايد 10 تا چيزي كه دوست دارم و 10 تا چيزي كه دوست ندارم رو توي وبلاگم بنويسم!!!...خيلي ساده س...نه؟!
اين 10 تا چيز دوست داشتني و دوست نداشتني رو سعي كردم فانتزي انتخاب كنم!!!

و اما 10 تا چيزي كه دوست دارم (به ترتيب نيستن):
1- فضا و فضا نوردي و هر چيزي كه بهش ربط داشته باشه
2- فوتبال
3- كتلت!
4- رمان خوندن
5- تماشاي فيلم
6- موسيقي گوش كردن با صداي بلند
7- قدم زدن زير بارون
8- پسته
9- عكساي قديمي (هر چي قديمي تر باشه ،دوست داشتني تره!)
10- هري پاتر

و 10 تا چيزي كه دوست ندارم (به ترتيب نيستن):
1- دروغ
2- سوتي دادن (البته اگه خودم سوتي بدم!)
3- ماكاروني
4- شلوار لي
5- صداي جارو برقي و چرخ گوشت و ...
6- فينگيليش
7- سي دي و دي وي دي خش دار
8- شنا كردن توي استخر
9- ديسكانكت شدن ناخواسته
10- جر زدن توي بازي

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 10:45 توسط saeed| |

چند وقتيه كه با خودم فكراي عجيب و غريبي مي كنم...يكي از اون فكرا كه زياد خصوصي نيست(!!!) اينه:
اگه بميرم چي ميشه؟!
اولين فكري كه به ذهنم رسيد ،خيلي تلخ بود!با خودم گفتم اگه بميرم ،تمام دوستاي اينترنتيم از سرنوشت من بي خبر مي مونن!بعد از يه مدت ،هيچ كدومشون حتي اسم من رو هم يادش نمياد!.....و من توي اينترنت فراموش ميشم!!!(من دوست اينترنتي زياد دارم!...اگه بيشتر از دوستاي حضوريم نباشن ،كمتر نيستن!)
اما اگه اون فكر رو كنار بذارم(كه البته كاملا پيش بيني درستيه!) ،فكر مي كنم اگه بميرم ،خيلي شگفت انگيز ميشه!يه لحظه فكرش رو بكنيد...
من اينطوري لحظه ي مرگ رو توصيف مي كنم:
احساس مي كنم فشاري كه از داخل بدنم بهم وارد ميشه خيلي بيشتر از فشار بيرونه...نفسم تنگ شده...يه نور سفيد ميبينم كه فكر كنم عزرائيل باشه!...يه لحظه از خدا كمك مي خوام...آرزو ميكنم كه زودتر همه چي تموم بشه...و بالاخره..............همه چي تموم ميشه!!!
من در يك لحظه از اون دنيا اومدم اين دنيا!...جاهاي جالبش تازه شروع ميشه...!
ديگه هيچ دغدغه اي ندارم...نه به اين فكر مي كنم كه در آينده قراره چي بشم...نه به اين فكر مي كنم كه كي چي گفت...نه مواظب رفتارم هستم كه خوب باشه...نه به فكر اين هستم كه اون كاري كه كردم درست بود يا نه...به هيچي...!
ميتونم با خيال راحت به تفحص در دنياي جديدم بپردازم....!فكر كنم فيلم "روز فرشته" رو همه ديده باشين...من اگه بخوام بهترين فيلم هاي ايراني رو اسم ببرم ،قطعا اين فيلم اگه اول نباشه ،حتما دومه!...زندگي پس از مرگ رو نشون ميده ،البته به شكلي نمادين و تقريبا خيالي!من دوست دارم بعد از مرگ اون شكلي باشه!
شايد بگين پس توي اين فكر نيستي كه بالاخره ميري بهشت يا جهنم؟!!
من يه پسر عمه دارم كه پسر خيلي خوبيه...يه بار حرف خيلي جالبي زد كه فكر كنم براي به آرامش رسيدن هر آدمي كافي باشه!
به من گفت: آخيش!...كنكور رو كه بديم ،يه تابستون مشت براي هر كاري كه دلمون بخواد آماده س!(آخه اونم هم سن خودمه و كنكور داده)
من گفتم: فكر نمي كنم خيلي هم خوش بگذره...آخه همه ش به فكر نتايج كنكوريم!!!
گفت: نه ديگه واسه چي توي فكر باشيم؟...اگه خوب باشه كه خوبه...اگه هم بد باشه كه بده...كاريش نميشه كرد!
اين حرفش هيچوقت يادم نميره...راست ميگه...هر چي بشه ديگه شده...كار از كار گذشته...واسه چي تو فكر باشيم؟
اگه من بميرم ،ديگه مردم...اگه بهشتي باشه كه خوشا به سعادتم!!!...اگه هم جهنمي باشم كه ديگه كاريش نميشه كرد!...بساط تكليف بسته شده!
اگه بميرم ،آدمايي كه ميبينم دو دسته ن...
1- اونايي كه مردن!    2- اونايي كه نمردن!   (دقيقا مثل "روز فرشته"!)
من ميتونم از توي آدما رد بشم...واااااي...چقدر ميتونه جالب باشه...ميتونم در حال رد شدن از بدن يه نفر ،تاپ تاپ قلبش رو ببينم...!جالب نيست؟!!!
تازه اونجا تنها هم نيستم!(هر چند كه من توي دنيا هيچ چيز رو به اندازه ي تنهايي دوست ندارم!)...ميتونم با مرده هاي ديگه حرف بزنم!(مثل "روز فرشته")...ميتونيم دوستاي خوبي بشيم!
حالا از همه ي اينا گذشته پرواز كردن رو بگين...چه احساس خوبيه كه بدون هيچ وسيله اي ،مثل قاصدكا توي هوا پرواز كني!...فكر كنم مرده ها از اين تكنولوژي هم بهرمند باشن!
خوب ديدين كه مردن ميتونه از همه ي اتفاقات دنياي كنوني جذاب تر باشه...مطمئن باشين كه مردن از درس خوندن ،فوتبال بازي كردن ،انرژي هسته اي ،احمدي نژاد! ،خاوير سولانا ،جرج بوش ،باراك اوباما ،هري پاتر و از هر چيز ديگه اي جالب تره!!!
خدايا ؛من آرزو نمي كنم كه بميرم...!!!!!!!!!...ولي به اين نتيجه رسيدم كه مردن هم زياد بد نيست!
همين!

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 10:37 توسط saeed| |

شايد براي اولين بار بود كه خودم صداي آلارم موبايلم را قطع مي كردم!!!به طرز عجيبي خوابم سبك شده بود!احساس دردي كه ديشب تمام بدنم را فراگرفته بود ،ديگر وجود نداشت.آنقدر سرحال بودم كه انگار اصلا نخوابيده ام!
روز كنكورم بود!!!همان روزي كه مدتها برايش لحظه شماري مي كردم بالاخره رسيده بود!
وضو گرفتم.نماز خواندم.سعي كردم اين بار نمازم را كمي متفاوت تر بخوانم كه خدا از من خوشش بيايد.اما بعد از نماز كمي از خودم دلخور شدم.چرا بايد فقط روز كنكور نمازم متفاوت باشد؟؟؟؟سعي كردم به اين دلخوري اعتنايي نكنم تا روحيه ام خراب نشود!!!(و اين بار بيشتر از خودم متنفر شدم!!!!)
قرآن را آوردم و روي سجاده ام گذاشتم.سوره ي بقره...آيه ي 255....آيه ي دوست داشتني من...همان آية الكرسي معروف!
" هيچ معبودي نيست جز خداوند يگانه ي زنده كه قائم به ذات خويش است و موجودات ديگر قائم به او هستند ،هيچگاه خواب سبك و سنگيني او را فرا نمي گيرد ،آنچه در آسمان ها و زمين است از آن اوست ، كيست كه در نزد او جز به فرمان او شفاعت كند؟!آنچه را كه در پيش روي آنها(بندگان) و پشت سرشان است مي داند (گذشته و آينده) و كسي از علم او آگاه نمي شود جز به مقداري كه او بخواهد.تخت(حكومت) او آسمانها و زمين را در بر گرفته و نگهداري آن دو (آسمان و زمين) او را خسته نمي كند.بلندي مقام و عظمت از آن اوست..."
لحظه اي چشمانم را بستم و دعايي خواندم.............
سجاده ام را جمع كردم و ساعت را چك كردم.هنوز كمي وقت داشتم براي صبحانه...زياد گرسنه نبودم اما به خاطر اينكه مادرم نگران نشود صبحانه را تا آخر خوردم!!!!
آماده رفتن شدم.پدرم توي ماشين منتظر بود.اما نه فقط منتظر من!!مادر و خواهرم هم مي خواستند بيايند!كارتم را فراموش كردم موقع رفتن!!!!!!اما خدا را شكر خواهرم يادش بود!
بالاخره به حوزه ي آزمون رسيدم.همه نوع داوطلبي آنجا پيدا مي شد!استرسي...آرام...بي خيال.........
من خودم را جزو هيچ كدام از اين دسته ها قرار ندادم!!!
ساعت 7:15 بود تقريبا كه درب سالن باز شد.دنبال صندلي ام گشتم و خيلي زود پيدا شد!
با خيال راحت روي صندلي نشستم و به دو سه نفري كه صندلي شان پيدا نمي شد نگاه مي كردم.دلم برايشان سوخت!!!حوزه را اشتباهي آمده بودند!...توي دلشان چه آشوبي به پا بود؟؟؟
حدود 10 نفر غايب بودند اينطور كه صندلي ها را چك كردم!نمي دانستم خوشحال باشم يا ناراحت!؟اگر مي خواستم خودخواه باشم ،بايد خوشحال مي شدم ،چون رقبا كمتر شده بودند! اما اگر قرار بود همه را به چشم يك دوست صميمي نگاه كنم بايد ناراحت مي شدم!اما من گزينه اول را انتخاب كردم تا هم اولين تستم را بزنم(!!) و هم روحيه اي كه مدتها روي آن كار كرده بودم خراب نشود!!!
10 دقيقه مانده به آغاز مسابقه 19 بار بسم الله گفتم.اين ذكر عجيب را از پدر بزرگم ياد گرفته ام.فلسفه ي 19 را نمي دانم هنوز اما واقعا كار مي كند!!!
ساعتم را روي ساعت 8 نگه داشتم و وقتي آغاز آزمون اعلام شد تنظيمش كردم.
4 ساعت اصلي آزمون را بهتر است تعريف نكنم!چون خستگي 4 ساعت يكجا نشستن در بدنم زنده مي شود!!!
البته اتفاق عجيبي اواخر آزمون رخ داد كه فكر كنم در نوع خودش يك ركورد باشد!!!يكي از داوطلب ها كه صندلي اش زياد با من فاصله نداشت ،در فاصله ي 45 دقيقه به پايان آزمون اختصاصي تازه متوجه شد كه مشخصات پاسخنامه با او سازگار نيست!!!!!...اين بار واقعا دلم سوخت و اصلا سعي نكردم كه دلم نسوزد!
قيافه ي بعد از آزمون همه ي بچه ها واقعا ديدني بود!!!البته هنوز قيافه ي خودم را نديده بودم!!!
و بالاخره همه چيز تمام شد....تمام شدني كه اميدوارم يك آغاز نو باشد....شروع يك زندگي جديد ، هيجان انگيز و غير تكراري!

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:7 توسط saeed| |


Design By : Night Skin