تبليغاتX
روزنه




















روزنه

رنگين كمان هديه ي كساني است كه تا آخرين قطره ،زير باران مي مانند...

زندگي سخت است.
سخت تر از آنچه كه فكر مي كني.
و سخت تر مي شود وقتي كه انتظار سخت ترين سخت ها را نداشته باشي.
وقتي فراموش كني آدم هايي را كه دوستشان داري.
وقتي فراموشت كنند آدم هايي كه دوستت دارند.
وقتي چشمانت در حسرت ديدار كسي خيس باشد كه ديگر نيست.
وقتي از يادت برود كه گل چه بويي مي داد.
وقتي ديگر روي ديوار اتاق كوچك زندگي ات روزنه اي ،هر چند كوچك و ريز ،باقي نمانده تا از آن نوري ،هر چند باريكه اي باريك،به درون بتابد.
وقتي مدام صداي گريه ي فرشته اي را بشنوي كه دوستش ندارند.
وقتي معناي "سختي" را درك نكني.
وقتي كه از تشنگي تلف مي شوي و هيچكس يك ليوان آب دستت نمي دهد.
وقتي شانه اي خالي پيدا نمي كني تا روي آن زار زار گريه كني.
وقتي حسرت زندگي ديگران را مي خوري.
وقتي افق زندگي ات دو- سه متر بيشتر دور نيست.
وقتي حس مي كني كه ديگر حس نمي شوي.
وقتي كه ديگر نمي تواني روي كمربند راه شيري راه بروي و آرزو كني.
وقتي ماهي قرمز كوچك دلت از تشنگي هلاك مي شود.
وقتي كه ديگر حتي صداي شكستن دلت را هم نمي تواني بشنوي.
وقتي از كنار كسي رد مي شوي و انتظار داري به تو سلام كند و او حتي نگاهت هم نمي كند.
وقتي در اين دنياي ريز جايي براي تو نيست.
وقتي عشق ،بدون مقدمه وارد زندگي ات مي شود...
وقتي عشق ،بدون مقدمه...........
وقتي عشق ،.....................................................................

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 7:52 توسط saeed| |

يه خاطره ي كوچولو ميخوام تعريف كنم از زماني كه خيلي فينگيلي بودم!!!
من بچه كه بودم(دقيقا نمي دونم چند سالم بود.ولي فكر كنم دور و ور 6-7 سال داشتم!) با بچه ها مي رفتيم توي كوچه و بازي مي كرديم.مثل همه ي فينگيلي هاي اون زمان!
اون وقتا كه خبري از كامپيوتر و پلي استيشن و سگا و ميكرو و اين مسخره بازيا نبود!يعني بود ها!!!...اما هنوز زياد جا نيفتاده بود.
خلاصه ما اون روز رفته بوديم داشتيم بازي مي كرديم كه يه بازي "من درآوردي" مسخره نمي دونم به ذهن كدوم يكي از اين دوستاي احمقم افتاده بود(شايدم خودم بودم!) كه نزديك بود يه اتفاق ناجوري بيفته!!!
بازي اينجوري بود كه يه چند تا سنگ تقريبا بزرگ آورده بوديم(نميدونم از كجا آورده بوديمشون!) و خودمون به حالت ركوع خم شديم!!بعد بايد اين سنگا رو به طرف عقب پرت مي كرديم!!!!هر كي سنگش دورتر ميفتاد برنده بود!!!!!
آخه يكي نيست بگه آخه فسقلياي بيكار ؛اينم شد بازي!!؟
اي كاش ماجرا به همينجا ختم مي شد!
در همون لحظه يه نفر داشت از كوچه رد مي شد!...از بس كه من خوش شانسم(!) ،سنگ من بيچاره درست خورد به همون مرده كه داشت رد مي شد!!!!
چون در اون لحظه در حالت برعكسي به سر مي بردم(!) درست نديدم كه به سرش خورد يا به شونه ش!!!!
اون بيچاره هم اصلا جيكش در نيومد!فقط ايستاد و نگاهمون كرد!
ما فسقليا هم از ترس ،مثل جيرجيركايي كه احساس خطر كرده باشن ،فلنگو بستيم!!!

نمي دونم چرا اين خاطره هيچوقت از ذهنم پاك نميشه!با جزئيات تقريبا دقيق هنوز توي ذهنم هست و هر وقت بهش فكر مي كنم كلي ميخندم!
كلا آدما توي زندگيشون يه خاطره هاي بخصوصي دارن كه تا آخر عمرشون فراموش نميشه.
خاطره هايي كه نيازي به نوشته شدن ندارن.براي هميشه توي ذهن آدم ،مكتوب باقي ميمونن.
من از اين خاطره ها زياد دارم كه خيلياشو اصلا نميتونم براي شما تعريف كنم!
ولي خوب خيلياشونم زياد خصوصي نيستن!
مثلا من با تمام جزئيات ،روز اول مدرسه رو يادم مياد!...اصلا تمام دوران پنج ساله ي ابتدايي رو كاملا يادمه!حتي از راهنمايي هم بهتر يادم مونده!به خصوص كلاس اول!!!
به نظر من خيلي خوبه كه آدم بعضي وقتا بشينه و به خاطره هايي فكر كنه كه هيچوقت يادش نميرن...واقعا كار لذت بخشيه!
.................
راستي!....روز جهاني كودك (17 مهر) رو به تمام كسايي كه اين وبلاگ رو ميخونن تبريك ميگم.مهم نيست چند سالته!...اين مهمه كه يادت نره يه زماني بچه بودي و منتظر روز جهاني كودك بودي كه تلويزيون از صبح تا شب همين كارتونايي رو پخش كنه كه الان به نظرت خيلي مسخره و بي خاصيتن!
من از كارتونايي كه اون وقت پخش ميشد ،"سطل سحرآميز" رو خيلي دوست داشتم!نيلز(نميدونم اسمش اين بود يا نه!) رو هم همينطور!اگه الان دوباره پخش بشن احتمالش هست كه بشينم دوباره نگاشون كنم!!!


لطف كنين كودك خوبي باشين!

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 9:34 توسط saeed| |

عيد فترو خيلي دوثت دارم.با اينكه با اومدنش ماه محبوب من ميره اما يه جور طحول طاضه داره كه خيلي دوثت داشطنيه!
هميشه روظ عيد فتر كه ميشه و ميخوام نهار ميل بفرمايم همه ش خنده م ميگيره!انگار مسلا تا حالا داشطيم باضي مي كرديم و الان باضي طموم شده!
واي چه مظه اي داره كه بين ازون سبح تا ازون شب غزا بخوري!انگار اظ اول عمرم طا حالا اين كارو نكردم!
ولي حيف شد كه ماه رمزون رفت ها!!
ديگه ظولبيا نميطونيم بخوريم!!!!
ديگه آش نضري برامون نميارن!!!
با رمزون خداحافزي كرديم طا حدود 330 روض ديگه!
اض همين حالا شمارش معكوص براي رمزون بعدي شروع شده!
من طوي اين ماه خيلي آرضوها كردم.نمي دونم كه قراره چندطاشون بر آورده بشه!
ماكزيمم ،همه شون ،و مينيمم ،هيچكدوم!!!

بظاريد يه زره اظ طلويظيون رمزوني بگم!
محبوب طرين برنامه ي رمزوني براي من ،بدون شك "ماه محبوب" شبكه صه بود!
به خسوس اون قصمطي كه اون دخطر روثي رو آورده بود!كاطرينا ماراظوا!!!همون كه مصلمون شده بود!
صريالاي ماه رمزون هم خيلي قشنگ بودن!اما به نزر من نصبط به پارثال افط كرده بودن!
من اينجوري رده بنديشون مي كنم:
1- روظ حثرط
2- بظنگاه (درثا كوچولو خيلي دوثط داشطني بود!)
3- مامور بدرقه
...
4- مسل هيچ كص رو هم نگاه نمي كردم!!!(طريلرش رو كه ديدم به نزرم خيلي مصخره اومد!!!البطه فكر كنم اشطباه فكر كردم!!!)

 

در آخر هم خدا رو شكر مي كنم كه اجاظه داد 30 روظ ديگه مهمونش باشيم!
عيدطون هم مبارك!

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 14:6 توسط saeed| |


Design By : Night Skin