تبليغاتX
روزنه




















روزنه

رنگين كمان هديه ي كساني است كه تا آخرين قطره ،زير باران مي مانند...

دوشنبه ها - 10 تا 12
آزمایشگاه گیاه شناسی

من جدیدا متوجه شدم که به همون اندازه که به تلسکوپ علاقه دارم ، به میکروسکوپ هم علاقه دارم!
و همون قدری که از دیدن سحابی ها لذت می برم ، از دیدن اپیدرم بنفشه آفریقایی و گل پنبه و ... هم لذت می برم!
دوشنبه ها روزای خیلی خاصی ان برای من!
همه ی روزای هفته یه طرف ، دوشنبه ها هم یه طرف دیگه!
هر چند که واقعا نمیتونم لذتی که مثلا از کلاس ریاضی می برم رو انکار کنم اما آزمایشگاه واقعا فوق العاده س!

اصلا به نظر من نمیشه این دو تا رو با هم مقایسه کرد.
اگه از من بپرسن که آزمایشگاه رو بیشتر دوس داری یا ریاضی رو مثل اینه که بگن کتلت رو بیشتر دوس داری یا بستنی رو!
جواب هر دوشون یه علامت تعجبه!

استاد گیاهشناسی همیشه لابه لای درس دادن از خدا حرف میزنه(همین یه ویژگی کافیه که بگم دکتر فاتح یکی از بهترین اساتید منه!)...یه بار گفت : زیبایی آفرینش خدا رو ببینید!...کهکشان به اون بزرگی و سلول به این ریزی هر دو تا به یک اندازه یه دنیان ، پیچیده ن و قشنگن!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:49 توسط saeed| |

استاد ادبیات اولین کاری که ازمون خواست این بود:
- همه تون یه برگه دربیارین و انشا بنویسین!

من شخصا عاشق انشا نوشتنم! ولی منم مثل همه ی بچه ها خندیدم به این حرف استاد!
خنده ای که مثل لیمو شیرین بود! اول که میخوری شیرینه اما بعد کم کم تلخ میشه!

بعد از اینکه انشا نوشتنمون تموم شد(من یه متن انتقاد آمیز با لحن طنز راجع به "دانشگاه" نوشتم!) استاد گفت:
- وقتی بهتون گفتم انشا بنویسین اکثرتون خندیدین! و این فاجعه ایه که ادبیات ایران رو در بر گرفته! اکثرا درس انشا رو با اینکه خیلی مهمه جدی نمی گیرن!

و اینجا بود که مزه ی تلخ لیمو خودشو نشون داد!
بعد از کلاس خیلی به این فکر کردم که چرا خندیدم(خندیدیم!)؟
یه جور حس مسخره ی بزرگ شدن!
آدمای کوچولو با کوچیکترین اتفاقایی که توی زندگیشون میفته هیجان زده میشن و فکر می کنن که حالا چه خبره!!!
اصلا من کاری به مهجور موندن درس انشا ندارم!
من به اون خنده کار دارم!
واقعا چی باعث شده که من فکر کنم بزرگ شدن یعنی انشا ننوشتن!؟
اصلا کی گفته دانشگاه رفتن یعنی بزرگ شدن و انشا ننوشتن!؟
کی گفته دانشجو بودن یعنی بزرگ شدن!؟
کی گفته.......!؟

 


آخرش به این نتیجه رسیدم که هنوز خیلی مونده تا بزرگ بشم!
البته این "هنوز" روی خوش بینانه ی قضیه س!
چون ممکنه در اوج پیری هم هنوز بزرگ نشده باشم!

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 13:9 توسط saeed| |

ریاضیات:

عاشقشم!
بعضی آدما مهره مار دارن!
جادو می کنن آدمو!
توی همین مدت کوتاه عاشقش شدم!
از ثانیه اول تا ثانیه آخر درس میده!
دستامون  درد می گیره از بس که می نویسیم!
اما...
نمیدونم چه جادویی توی  این آدم  وجود داره که منو اینقدر جذب کرده!


گیاهشناسی:

یه تجربه جدیده!
تقریبا به زبان اصلی (انگلیسی) درس میده!
کاش  همه  درسا رو به زبان اصلی تدریس می کردن.

شیمی:
هنوز در حال  تحلیل این استاد هستم!

فیزیک:
خوبه ولی همه ش دوست داره یه موضوع رو کش بده!

اندیشه اسلامی:
یه جلسه بیشتر نداشتیم تا حالا.
اما با همون یه جلسه میشه گفت استاد خوبیه.
روحانیه.
وقتی وارد کلاس شد من  گفتم: واااااای!.....بحث سیاسی ممنوع!!!
اما بعد فهمیدم نه بابا!...اینطورام نیبست!...توی همون جلسه اول بحث سیاسی کردیم!
البته قبلش راجع به معجزه بحث کردیم که یکی از پسرا یه سوال خوب پرسید!
استاد میگفت: معجزه محال  عقلی نیست. مثلا شاید بشر یه روزی به اونجا برسه که بفهمه چجوری میشه یه عصای چوبی رو به اژدها تبدیل کرد!
پسره گفت: پس منم فردا پسر همسایه رو می برم پارک و با یه پوست بستنی بر میگردم و می گم  یه بستنی برای بچه خریدم! پوست بستنی یه هو تبدیل به یه شیر شد و بچه رو خورد و دوباره تبدیل به یه پوست بستنی شد! اینم مدرکش!!!
استاد واقعا جوابی نداشت! و یه جورایی پیچوند ماجرا رو!!!!

(((بقیه  درسا هم هنوز در اون حدی نیست که بشه استادشون رو بررسی کرد!)))




---------

چهارشنبه که بر میگردم خوابگاه ...
دیوارای  خوابگاه  به همدیگه نزدیک تر از روزای  دیگه س!
سقفش هم کوتاه تره!
و این وضعیت تا شنبه ادامه داره!


جای عجیبیه!





...

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:1 توسط saeed| |

 

 

     محدودیت داره عقل

قلبت دنبال نیمه خودشه

قلبت رو سفید کن تا نیمه ی سیاه رو پیدا نکنه

که اگه پیدا کنه ، دیگه کاری از دستت بر نمیاد.

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 10:43 توسط saeed| |

سلام

رشته و دانشگاه اینجانب: مهندسی آب - دانشگاه شهید چمران اهواز

روز اول (شنبه) که رفتم دانشگاه خیلی روز عجیبی بود.
یه فرشته دیدم!
یه فرشته واقعی!
بال نداشت!
ولی شک ندارم که فرشته بود.

راستش ماجرا اینجوری بود که روز اول من اونقدر هیجان داشتم که اصلا یادم رفت باید مسیر برگشت به خوابگاهو بررسی کنم!
خوابگاه ما یه ذره دوره از دانشگاه.
اون روز من خیلی خسته شده بودم. یاد دبیرستان بخیر که کلا سر جمع نیم وجب هم نبود!(در برابر دانشگاه!) هر وقت اراده می کردی می تونستی از این ور تا اون ورشو متر کنی!
ولی توی دانشگاه همه ش باید بدویی!!!
ماشین هم هست اما توی همون دانشکده هم خیلی باید راه رفت!
خلاصه من واقعا خسته شده بودم!(البته این خستگی از نوع شیرینش بود!)
رفتم روی ایستگاه جلوی دانشکده و منتظر موندم.
همون لحظه که دیگه اصلا نای راه رفتن نداشتم چه برسه به اینکه فکر کنم که چجوری باید برگردم خوابگاه پیش خودم (با صدای بلند!) گفتم: خدایا یه فرشته نجات برام بفرست!
حتی بک درصد هم به این حرف خودم اعتقاد نداشتم! اونقدر الکی این حرفو زدم که خودم خنده م گرفت!
یهو سر و کله ی آقای فرشته پیدا شد!
اونم اومد روی ایستگاه.
معلوم بود که سال بالاییه!
گفتم یه سوال ازش بپرسم که چجوری باید برم خوابگاه.

(مکالمه!):
 ...
...
...
...


این آقای فرشته همشهری بنده بود! فارغ التحصیل رشته گیاه پزشکی! همون روز اومده بود دانشگاه که فقط یه کاغذ بگیره!
بهم نگفت چجوری برم خوابگاه! (هم بهم ماهی داد و هم ماهیگیری یاد داد!!!)
گفت خودم باهات میام تا خوابگاه بعد میرم!
و من روز اول دانشگاه با یه فرشته برگشتم خوابگاه!
چجوری برگشتنو هم که دیگه به تبعش یاد گرفتم!

کلا شروع خوبی بود!


دانشگاه واقعا جای عجیبیه!

540 درجه با دبیرستان فرق داره!

دوست دارم تمام خاطرات اینجا رو لحظه به لحظه اینجا بنویسم! (قطعا امکانش نیست! ولی سعی می کنم از بین این همه اتفاق بهترینا رو انتخاب کنم برای گفتن(انتخاب واقعا سخته البته!))

راستی! الان توی سایت دانشکده هستم! بر اساس تحقیقات بنده سایت ما از همه بهتره!
درضمن من فکرای بدی راجع به سایت دانشگاه می کردم که تا الان ظاهرا واقعیت نداشته!
من فکر می کردم محدودیت زیادی اعمال بشه واسه اینترنت!
اما من مثل زمانی که خونه بودم هر روز تمام سایت ها سیاسی , اعم از چپ و راست , اینوری و اون وری , bbcpersian , balatarin و ... رو چک میکنم!

کلا جای باحالیه!

فعلا!

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:22 توسط saeed| |


Design By : Night Skin