تبليغاتX
روزنه - خط پايان




















روزنه

رنگين كمان هديه ي كساني است كه تا آخرين قطره ،زير باران مي مانند...

هنوزم نميتونم باور كنم!
ديشب بابا بزرگم رفت...!باباي بابام!
شوكه شدم!...خيلي زياد!
آخه اين اولين بار بود كه يكي از آشناهاي نزديك رو از دست مي دادم!
مريض بود...خيلي مريض بود...حتي اين اواخر تقريبا حافظه ش رو هم از دست داده بود...تا جايي كه هيچكي رو نميشناخت(به جز مامان بزرگ!)
ديشب كه خبر دادن ،من واقعا شوكه شدم!
خواهرم گفت: دلم نمياد براش فاتحه بخونم!
و اين قشنگ ترين ،دل انگيزترين و پرمعناترين جمله اي بود كه ميتونست حال منو توصيف كنه!
تمام خاطراتش به ذهنم اومد...چه شوخي هايي كه باهامون نميكرد...چه مشاعره هايي كه باهاش نداشتيم.
تا حالا فكر مي كردم كه اگه يه پيرمرد 80 - 90 ساله فوت كنه زياد كسي ناراحت نميشه!(بالاخره دير يا زود اين اتفاق بايد بيفته!) ولي ديشب فهميدم كه "از دست دادن" يعني چي!
تازه ما همه مون تقريبا مي دونستيم كه ديگه وقتشه. ولي بازم خيلي برامون سنگين بود.
مامان بزرگم هنوز نمي دونست...ديشب توي تلفن مي گفت: نمي دونم چرا امروز از صبح كه بيدار شدم همينطور دارم گريه مي كنم!
اينو كه گفت ديگه من نتونستم تحمل كنم!
...
...
آدم خوبي بود.10 سال پيش كه رفته بود مكه ،مي گفت من نميتونستم اعمال رو انجام بدم كه يه جووني زير بغلم رو گرفته و كمكم كرده و وقتي هم تموم شده ديگه نديدمش كه ازش تشكر كنم.
خدايا همون طور كه اون موقع كمكش كردي الان هم كمكش كن كه نترسه.
...
...
‹‹از همه ي دوستان معذرت ميخوام اگه فضاي اين پست يه مقدار ناراحت كننده بود.درضمن براتون تعهد ايجاد نمي كنم كه حتما يه فاتحه بخونين ولي اگه بخونين خيلي خوب ميشه!››
يه خواهش: اگه يه وقت خواستين براي "به خط پايان رسيده ها" دعا كنين ،بابا بزرگ ما رو فراموش نكنين.
                        ‹‹25 آذر 1387››

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 11:49 توسط saeed| |


Design By : Night Skin