تبليغاتX
روزنه - opportunity




















روزنه

رنگين كمان هديه ي كساني است كه تا آخرين قطره ،زير باران مي مانند...

توي خيابان داشتم مي رفتم.حسي غريب(شايد هم آشنا!) مي گفت امروز تفاوت هاي كوچكي دارد!...اما باز هم همان پيرزني كه هميشه مي ديدم را ديدم...هر روز بيشتر زمانش را روي يك صندلي ،دم در خانه اش مي گذراند...شايد دنبال چيزي مي گردد كه درون خانه اش پيدا نكرده...
جعبه اي كارتوني وسط خيابان افتاده بود و جلوي رفت و آمد ماشين هاي معدود آن خيابان را تا حدودي مي گرفت.به طوري كه هر ماشيني از آنجا رد مي شد مجبور بود راهش را كمي كج كند.ياد يك حرفي افتادم.
"خوشا به حال كسي كه سنگي را از سر راه مردم بردارد."
خواستم اينكار را بكنم!...اما...!...
از دو سه متري آن گذشتم اما شايد غرور و بد دلي نگذاشت سنگي از سر راه مردم بردارم!
چند متر آن طرف تر از خودم بدم آمد!
فرصت ها...
به خودم گفتم: صفر گرفتي!
اما باز هم برنگشتم!...راستش.........نمي دانم چرا!
***
روي سكو نشسته بودم.نيم متر آن طرف تر لانه ي مورچه اي ديدم.مورچه ها آشفته بودند.هر كدام به طرفي مي رفتند.از توي سوراخ هم مدام مورچه خارج مي شد.
خوب كه دقت كردم ديدم از بس كه سريع و با عجله اين طرف و آن طرف مي روند كه بعضي هايشان ترمز بريده و از سكو به پايين پرتاب مي شوند!
خنديدم!
***
چند دقيقه بعد موقعيت گل داشتم!...دنبال توپ دويدم!...دروازه بان هم همينطور!...پاي مرا زد...پرتاب شدم...مثل همان مورچه هايي كه از سكو پرتاب مي شدند!...سرم به يكي از سكو هاي پشت دروازه خورد!...چشمانم را محكم بستم...داشتم به مورچه ها فكر مي كردم......و به آن سنگي كه از سر راه مردم برنداشتم!.....حالا سرم به همان سنگ خورد!
چشمانم را كه باز كردم و ديدم هنوز زنده ام زياد خوشحال نشدم اما بلافاصله خدا را شكر كردم....به خاطر فرصتي دوباره...
نسبتا ضربه ي محكمي بود و فكر كنم حداقل بايد سرم مي شكست(در بهترين حالت!)...اما فقط اندكي قرمز شده بود!...درست بالاي چشم راستم!
باز هم به مورچه هاي آشفته فكر كردم..........................
***
در راه برگشت كه بودم ديگر اثري از آن جعبه نبود..........................
يك كوچه پايين تر باز هم همان پيرزن...هنوز همان جا نشسته بود و هنوز گمشده اش را نيافته بود...
صدايم زد...از من خواست چراغ خانه اش را روشن كنم...آخر كليدش كمي بالا بود و پيرزني قد خميده دستش به آن نمي رسيد...
فرصتي ديگر...
يك صدم ثانيه فكر كردم...
سعي كردم تفاوت "سنگي از راه مردم برداشتن" و "روشن كردن خانه ي مردم" را بفهمم....نه ظاهرا و نه باطنا هيچ تفاوتي نبود...
اين بار بي درنگ از فرصتم استفاده كردم...
پيرزن برايم دعا كرد...

و من باز هم به آن مورچه ها فكر كردم...آيا آن مورچه هايي كه از بالا به پايين پرتاب مي شدند هم پيشاني شان قرمز شده بود؟!...

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:11 توسط saeed| |


Design By : Night Skin